نام کتاب: برادران
پرسید: «این پول تا چه حد کثیف است؟» گویی می خواست نشان دهد که دیگر علاقه ای به معامله ندارد. اسپایسر در مقام دفاع فورا گفت: «مربوط مواد و قرص نیست.» مثل این که پول های دیگر تمیز بود. بیچ جواب داد: «خودمان هم دقیقا نمی توانیم بگوییم.» باربر گفت: «ببین آقاجان، ما با هم معامله کردیم. نمی خواهی؟ خداحافظ.» آرگرو با خود گفت: آفرین پیرمرد، حرکت خوبی بود. پرسید: «پای اف.بی.آی که در کار نیست، ها؟» بیچ گفت: «فقط در ماجرای گم شدن وكیل. مأموران فدرال چیزی در باره حساب آنطرف آب نمی دانند.» باید خوب مطلب را به من حالی کنید. ببینید، اینجا یک وکیل مرده هست. و اف.بی.آی، و یک حساب، آن ور آب، پر از پول کثیف، درست؟ پای شما بچه ها تا چه حد درگیر است؟» بیچ گفت: «این دیگر به تو مربوط نمی شود.» فکر میکنم حق با شماست.» باربر گفت: «کسی ترا مجبور نکرده این کار را بکنی.» بنابراین تصمیمی گرفتند. برای آرگرو پرچم نرخ بالا رفت، میدان مین مشخص شد. اگر بیشتر جلو می رفت شاید می فهمید که این سه دوست تازه تا چه حد خطرناکند. البته این برای آرگرو مفهومی نداشت، اما برای بیچ، باربر و اسپایسر، باز شدن شکافی هر قدر هم باریک باعث می شد دسیسه های کوچکشان آشکار شود. هرگز نقشه اخاذی های خود را برایش فاش نمی کردند، به خصوص درباره آرون لیک، تصمیم نداشتند یک کلمه در این باره حرف بزنند. اجازه نمی دادند در آن پولها شریک شود، مگر وقتی که شهامت به خرج می داد و کار انتقال را به پایان می برد. اما آرگر و تقریبا بیش از آنچه لازم بود، می دانست، آنها چاره ای نداشتند، راه دیگری نبود. ناامیدی در تصمیم آنان نقش کوچکی بازی نمی کرد. تا وقتی تریور بود، نگرانی نداشتند، و کارهای خارج از زندان به شکل قابل قبولی انجام می شد،

صفحه 365 از 424