نام کتاب: برادران
می شد، و اگر آن تریور حقه باز با آن آنطور ترکتازی نمی کرد بیشتر هم شده بود. به علاوه در آن گوشه عزلت، غیر از این تازه وارد، به چه کسی می توانستند اعتماد کنند. به بانک های باهاما نیز اعتمادی نبود، این جور پولها را مثل پول خرد چپاول می کردند. اسپایسر گفت: «معامله قبول است و به دو نفر دیگر نگاه کرد. آندو نیز با سر تصدیق کردند. هر سه داشتند به یک موضوع فکر می کردند. اگر حق السکوت آرون لیک آن طور که تصور می کردند به اجرا در می آمد، آنوقت به یک پول درست و حسابی و قلمبه دست می یافتند. پس باید از حالا جایی برای پنهان کردنش دست و پا می کردند، و شاید یکنفر بتواند کمک کند. دلشان می خواست به این آرگروی تازه وارد اعتماد کنند. باید فرصتی به او می دادند. «آه، بله، درست است، قول دادیم.» آرگرو لبخندی زد و گفت: «معامله بدی نیست. فرصت بدهید چند تا تلفن بکنم.» بیچ گفت: «یک خبری هست که باید بدانی» بسیار خوب، چیست؟» نام وكیل ما تریور کارسون بود. حساب ها را خودش باز کرد. پول ها را به حساب می ریخت، همه کارهای بانکی را او انجام داد. و در شب پیش در کینگزتون، جاماییکا به قتل رسید.» آرگرو چند لحظه به صورتشان خیره شد. باربر نسخه روزنامه را به دستش داد. آرگرو با شوق فراوان گزارش صفحه اول را خواند و پرسید: «چرا گم شد؟» سکوتی فرو افتاد. بیچ گفت: «ما چیزی نمی دانیم. شهر را ترک کرده بود، و ما از طریق اف.بی.آی مطلع شدیم که گم شده. فورا فکر کردیم باید پولها را هم دزدیده باشد.» آرگرو روزنامه را باز گرداند. دست به سینه ایستاد، چشمانش را تنگ کرد. خود را کنجکاو و مردد نشان داد. بگذار جوش بیایند و عرق کنند.

صفحه 364 از 424