آرگرو نگاهی به ساعتش انداخت، گویی حالا دیگر وقت کار آنان سر آمده بود و باید به صدها کار دیگر می رسید. گفت: «من یک طرف قابل اعتماد در پاناما دارم. راجع به آن فکر کنید.» صدایی از تلفنی که در اعماق جیبش دفن شده بود برخاست نمی خواست جواب دهد.
اسپایسر گفت: «ما قبلا فکر کرده ایم. بهتر است انتقال همین حالا انجام
شود.»
هی
آرگرو نگاهی به صورت کنجکاوشان انداخت، هر سه خیره نگاهش می کردند. مانند دلالان و معامله گران کار کشته سری تکان داد و گفت: «یک خرده خرج دارد.»
اسپایسر پرسید: «یعنی چقدر؟» «ده درصد، هزینه انتقال.» «این ده درصد را چه کسی می گیرد؟» «خب معلوم است، من» | بیچ گفت: «خیلی زیاد است.» "
برای چه؟ نرخ بازار همین است. زیر یک میلیون ده درصد بالای صد میلیون یک درصد. معمول همه معاملات همین است. درست به همین خاطر است که من جای این که لباس هزار دلاری بپوشم، پیراهن زیتونی رنگ زندان به تن دارم.»
اسپایسر مردی که پول بینگو را بالا کشیده بود، گفت: «این گشادبازی است.»
پس دیگر صحبتی نداریم. بحث ما درباره یک پول کوچک است، که تا حالا ممکن بود از بین رفته باشد، اینجا یا آنجا، فرقی نمی کند. می خواهید قبول کنید، می خواهید نکنید، به خودتان مربوط است.» لحنش بی تفاوت بود، مردی کار کشته، خشک و بی احساس، که معاملات بزرگتر از این را جوش داده بود.
فقط ?????? دلار، آن هم از پولی که مطمئن بودند بر باد رفته. وقتی این ده درصد کم می شد، هنوز ??????? دلار باقی بود، سهم هر یک تقریبأ ??
, ???