نام کتاب: برادران
کنید. این بانک به خاطر خلاف کاری هایش معروف است.» بیچ پرسید: «به کجا انتقال دهیم؟» اگر این پول مال من بود، فورا به پاناما انتقال می دادم.» این یک مورد جدید بود. قطاری از افکار متناقض به حرکت در آمد. هرگز فکر انتقال را نکرده بودند، تمام ذهنشان متوجه تریور و کلاهبرداری او بود. مطمئن بودند که حساب را خالی کرده. اما به هر حال این هم برای خودش فکری بود. آن را با دقت سبک سنگین کردند، آنطور که گویی بارها درباره آن مشورت کرده بودند. بیچ پرسید: «می شود بگویی چرا؟ آنجا که جایش امن است. نیست؟» | نمی دانستند. «ولی خودتان می دانید که این حساب های محرمانه چقدر شست و بی قید و شرط است. نظارت قانونی ندارد، این روزها من به بانک های باهاما اعتمادی ندارم، به خصوص این یکی.» | اسپایسر که همیشه تریور را به چیزی متهم می کرد، گفت: «شاید این تریور هم قضیه را برای کسی تعریف کرده، از کجا بدانیم؟» آرگرو گفت: «اگر می خواهید پولتان حفظ شود، جایش را عوض کنید. بیشتر از یکروز طول نمی کشد، و خیالتان برای همیشه راحت می شود. تازه، می توانید وارد معاملات شوید، پول بیکار چیزی جز ضرر نیست، باید به کارش انداخت. این حساب فعلی، همانطور آنجا افتاده نهایتا چند دلار ناقابل اضافه می شود. اگر یک حساب سرمایه گذاری باز کنید، ?? یا حتی ?? درصد سود دارد. شما که به این زودی نمی توانید از این پول استفاده کنید.» هر سه با هم یک فکر داشتند. پس تو اینطور می گویی رفیق! با وجود این تردید کوچک، حرف آرگرو اثر عمیقی بر آنها گذاشت. باربر گفت: «و من حدس می زنم که شما می توانید ترتیب انتقالش را بدهید؟» | البته که می توانم. یعنی به من شک دارید؟ » هر سه نفر دستش را فشردند. نه قربان، کسی به او شک نداشت.

صفحه 362 از 424