که طناب های مخفی دنیای تاریکی و فساد را خواهد کشید و پولهای آن سوی آب را در طرفة العین جابجا خواهد کرد. بعد از دو ساعت قدم زدن، و نجوا کردن در تلفن، گاه با این گوش، و گاه با آن گوش، مثل دلالان کله گنده سهام، عاقبت از اتاق بیرون آمد.
با لبخندی زورکی گفت: «خبر خوش، آقایان.» سه قاضی کارهایشان را رها کردند و منتظر شدند. «پول هنوز در حساب است.»
حالا نوبت سئوال بزرگ بود، سئوال که مدت ها در ذهنشان چرخ زده بود. هر سه در صحت کارهای آرگرو تردید داشتند. آیا لاف می زد، آیا بازیگر بود؟ این سئوال به تردیدها پاسخ می داد.
اسپایسر پرسید: «چقدر؟» آرگرو گفت: «صد و نود هزار و خرده ای.»
هر سه از حیرت خشک شدند. اسپایسر لبخند زد. بیچ به دوردست ها خیره شد. باربر با اخمی مضحک، اما مصفا و مطبوع به آرگرو می نگریست.
تا آنجا که می دانستند موجودی آنها ??????? دلار بود، این اضافه مبلغ حتما سود حساب بوده که در این مدت توسط بانک محاسبه و پرداخت شده
بود.
بیچ زیر لب گفت: «پس آن بیچاره چیزی از ما ندزدیده.» خاطره شیرینی از وکیل فقیدشان یکمرتبه در ذهن هر سه زنده شد و آن شیطانی که از او ساخته بودند، فرو ریخت.
اسپایسر در فکر بود. تقریبا با صدای بلندی از خودش پرسید: «تعجبم که
چرا؟»
آرگرو گفت: «خب پول در حساب است، دست نخورده. برای کارهای قانونی پول زیادی است.»
و البته زیاد بود. دستمزد کارهای قانونی اینقدر نمی شد. از آنجا که هیچ یک از آن سه قاضی در آن لحظه جواب قانع کننده نداشتند، آن را نشنیده گرفتند.
آرگرو گفت: «پیشنهاد میکنم، البته اگر فضولی نباشد، جایش را عوض