نام کتاب: برادران
ماجرای اجاره صندوق پستی به هیچ کس ارتباط نداشت. این مسئله حتی به جین هم مربوط نبود، اصلا وقت نداشت که به این چیزها فکر کند و سئوالاتی از این دست را جواب دهد. لیک روزی ?? ساعت مثل اسب درشکه از آنها کار می کشید و او نگرانی های دیگری داشت که اول باید به آنها می رسید. لیک در دفتر ستاد انتخاباتی منتظر بود، تنها. در ادارات و راهروهای اطراف غوغایی برپا بود. کارمندان، منشی ها و دستیاران در رفت و آمد بودند، صدای زنگ تلفن دائما از هر گوشه بلند می شد. یک جنگ واقعی جریان داشت. ولی لیک از آرامشی که تازه به او دست داده بود لذت می برد جین پوشه را به او داد و اتاق را ترک گفت. لیک نامه ها را شمرد، ? تا بود. هیچ یک به درد نمیخورد، پیامهای تبلیغاتی- تحویل غذا در خانه، سرویس وسایل خانگی در بلند مدت، کارواش، کوپن مجانی برای این، یا برای آن. نامه ای از ریکی نبود. صندوق به کلی بسته شده بود و آدرس جدید هم وجود نداشت. پسرک بیچاره حالا مجبور بود یکی دیگر را پیدا کند، برای زندگی جدیدش ناچار بود از شخص دیگری کمک بگیرد. نامه ها را همراه با برگه لغو مالکیت صندوق، در سطل آشغال زیر میز ریخت و برای چند لحظه به کار بزرگی که کرده بود فکر کرد. بار زیادی در زندگی به دوش نکشیده بود، چند اشتباه هم مرتکب شده بود. مکاتبه با ریکی از آن اشتباهات احمقانه بود. و اکنون بدون آن که مهری بر او بخورد نجات یافته بود. چه مرد خوش شانسی. لبخند زد، حتی خندهای کودکانه سر داد. بعد از صندلی برخاست، کتش را پوشید و به گردش در اتاق ها و راهروها پرداخت. در چند جلسه باید شرکت می کرد، و بعد صرف ناهار با صاحبان صنایع دفاعی. اوه، چه مرد خوشبختی! [ آرگرو به گوشه کتابخانه بازگشت. سه قاضی نیز همراهش بودند، دوستان جدید، که اطراف را چون قراولانی خسته و خواب آلود میپاییدند. به قدر کافی با تلفن دیجیتالش بازی کرده بود، و نمایش داده بود و به آنان اطمینان داده بود

صفحه 360 از 424