هیجان گفت: «دارد تلفن میکند.»
باربر پرسید: «پس انتظار داشتی چه بکند؟» و مشغول مطالعه تصمیمات اخیر جلسه دادرسی شد.
بیچ گفت: «جوش نزن جوروی، پول های ما هم با تریور ناپدید شده.»
بیست دقیقه گذشت، و مثل همیشه فضا سنگین شد. وقتی آرگرو با تلفن مشغول بود، قاضیها وقت کشی کردند. اول منتظر شدند و بعد سراغ کاری
جدی تر رفتند. ? روز بود که نامه را به باستر سپرده بودند. و حالا که خبری از باستر نرسیده بود، نشان این بود که در فرارش موفق شده، و نامه آقای کوی? نرز را به صندوق پست انداخته، و اکنون فرار به سوی دوردست های ناشناس را ادامه می دهد. پیش خود می گفتند نامه سه روزه به مقصد رسیده، و تصور می کردند که اینک آقای لیک باید مشغول کشیدن نقشه ای برای معامله با آنها باشد.
زندان به آنها آموخته بود که شكیبا و صبور باشند. اما از یک مورد نگران بودند. فقط می توانستند از فرصتی کوتاه استفاده کنند. لیک نامزد ریاست جمهوری بود و برادران تنها تا ماه نوامبر فرصت داشتند حق السکوت خود را به سامان برند. و اگر انتخاب می شد آنوقت وضع فرق می کرد. برای ویران کردن و پاره کردنش چهار سال وقت داشتند. اگر هم می باخت، آنها نیز به سرعت محو می شدند. مثل همه بازندگان. بیچ پرسیده بود: «پس دوکاکیس کجاست؟»
نمی خواستند تا ماه نوامبر صبر کنند. صبر یک چیز بود، و رهایی چیز دیگر. لیک وسیله ای کارآمد، با ارزش و پرقدرت بود که می توانست آنها را نجات دهد و با پول کافی به آن سوی آبها بفرستد.
تصمیم گرفتند یک هفته فرصت بدهند. بعد نامه دیگری برای آقای آلکوی- نرز به چوی? چیس بفرستند. اما چطور؟ از چه راهی باید نامه را به
خارج انتقال می دادند، و پست می کردند؟ البته راه دیگری هم وجود داشت. الیک جبهه ای بود که به شدت محافظت می شد، افرادش ماهها تریور را با پرداخت رشوه تحت نفوذ گرفته بودند، با این وجود، آقای لیک اولین هدف آنها بود.