نام کتاب: برادران
پنجره ندارد، ها؟» «نه، پنجره ندارد. فقط یک دریچه کوچک.» خوبست، حالا من می خواهم بروم آنجا، تلفن کنم. کار را باید از یک جایی شروع کرد. شما سه نفر همینجا بمانید و مواظب من باشید. اگر کسی وارد شد، بزنید به دره» برادران موافقت کردند. گرچه باور نمی کردند آرگرو از پس این کار برآید. ارتباط با وانت سفید رنگ برقرار شد. اتومبیل در یک مایل و نیمى ترامبل پارک شده بود، در جاده ای شنی که تحت تعمیر بود. در کناره جاده علفزاری قرار داشت که صاحبش را قبلا در جریان گذاشته بودند. در سوی دیگر جاده زمین هایی بود که به دولت فدرال تعلق داشت و حدود یک چهارم مایل در عمق جنگل پیش رفته بود. از جایی که وانت ایستاده بود ساختمان زندان مشاهده نمی شد. دو تکنسین در اتومبیل نشسته بودند. یکی روی صندلی جلو خواب بود، دیگری هم که در عقب گوشی به گوش داشت، چرت می زد. وقتی آرگرو دكمه ارتباط را فشار داد، گیرنده ای در اتومبیل فعال شد. دو مأمور هوشیار شدند. آرگرو گفت: «اینجا آرگرو.» آن که عقب نشسته بود گفت: «بله، آرگرو، چوی? یک به گوشم. بگو.» | من الان نزدیک این سه دلقک هستم. دارم کارم را شروع می کنم. تماس با دوستان خارج، در مورد موجودی حساب آنطرف آب. همه چیز روبراه شده، زودتر از آنچه فکر میکردم.» | ظاهرا اینطور است.» تمام. بعدا تماس میگیرم.» دکمه را فشار داد و فرستنده قطع شد، اما وانمود کرد که هنوز در حال گفتگوست. به لبه میز تکیه داد، بعد به قدم زدن پرداخت، و گاهی به طور اتفاقی نگاهی به برادران می انداخت. اسپایسر هنوز اعتماد نداشت. ولی هنگامی که از دریچه او را میپایید، با

صفحه 356 از 424