نام کتاب: برادران
چند لحظه به هم نگاه کردند. از این موافقت دوجانبه خوشحال بودند. ولی چه باید میگفتند؟ عاقبت آرگرو گفت: «من باید چیزهایی درباره این حساب بدانم.» بیچ پرسید: «مثلا؟» مثلا نام حساب، شماره حساب.» حساب متعلق است به شرکت بومر رئالتی، با مسئولیت محدود، به شماره ????- د. زدن - ???.» آرگرو روی تکه کاغذی یادداشت کرد. وقتی سه نفر قاضی با کنجکاوی او را نگاه می کردند اسپایسر گفت: «فقط از روی کنجکاوی می پرسم، چطور می خواهید با خارج تماس برقرار کنید.» . آرگرو همانطور که می نوشت، بدون آن که سرش را بلند کند، گفت: «با تلفن.» بیچ گفت: «با این تلفن ها که نه.» باربر گفت: « هیچ یک از این خطها امن نیست.» | اسپایسر با قاطعیت گفت: «با این تلفن ها نمی توانید.» آرگرو لبخند زد و نگرانی آنها بیشتر شد. بعد نگاهی به اطراف انداخت و دست در جیب کرد. دستگاه کوچکی بیرون کشید، تقریبا به اندازه یک چاقوی جیبی، و میان دو انگشت گرفت و گفت: «این یک تلفن است، آقایان.» هر سه با ناباوری به آن جسم کوچک خیره شدند. آرگرو فورأ سر و تهش را باز کرد. اما هنوز هم به تلفن شباهتی نداشت. «این تلفن دیجیتال است، و کاملا أمن.» بیچ پرسید: «هزینه اش باید خیلی زیاد باشد، چه کسی پولش را می دهد؟ » آرگرو فورا آن را بست و به همان سرعت ناپدید کرد، و گفت: «من در بوکاراتون برادری دارم. این تلفن را او به من هدیه کرده، هزینه اش را هم می پردازد.» بعد اشاره ای به اتاق کنفرانس کوچکی که پشت سرش بود کرد، پرسید: «آنجا چیست؟» اسپایسر گفت: «اتاق کنفرانس»

صفحه 355 از 424