نام کتاب: برادران
بگوید مگر کاری از این ساده تر هم هست؟ «البته، من هنوز دوستانی دارم.» یکساعت دیگر برگرد همینجا. ممکن است معامله نان و آب داری برایت داشته باشم.» یکساعت بعد، وقتی آرگرو به کتابخانه بازگشت سه قاضی را پشت میز یافت، با نامه ها و کتاب های حقوقی و مجمع القوانین، گویی دادگاه عالی ایالت فلوریدا می رفت که تا چند لحظه دیگر تشکیل شود. اسپایسر او را به بیچ و باربر معرفی کرد و آن سوی میز یک صندلی را نشان داد که بنشیند. جز آنها شخص دیگری حضور نداشت. چند دقیقه ای درباره فرجام خواهی صحبت کردند. آرگرو تمام نکات اصلی و فرعی را توضیح داد. پرونده او در راه بود و همین روزها از زندان قبلی می رسید، و قاضیها بدون آن نمی توانستند کار زیادی انجام دهند. بیچ گفت: «آقای اسپایسر می گوید شما در جابه جایی پول غوغا میکنید.» آرگرو مؤدبانه گفت: «تا وقتی گیر افتادم. یکی از کارهای اصلی من همین بود. به نظرم شما هم مقداری پول دارید.» «آنطرف آب یک حساب کوچک داریم. پولی است که از کارهای قانونی و چند مورد دیگر که نمی توانم در مورد آنها صحبت کنم، به دست آمده. همانطور که می دانید ما اجازه نداریم برای این کمک های قانونی که به امثال شما میکنیم پول بگیریم.»| کاربر اضافه کرد: «ولی به هر حال میگیریم، باید بگیریم، چون زحمت می کشیم.» | آرگرو که تا آخرین سنت از حساب آنها اطلاع داشت گفت: «در این حساب چقدر پول است؟» اسپایسر گفت: «باید کمی صبر کنیم. احتمال دارد این پول ناپدید شده باشد.» آرگرو کمی سکوت کرد، نشان داد که گیج شده و چیزی نمی فهمد. گفت: ببخشید، منظورتان را نمی فهمم.»

صفحه 352 از 424