پس نمی توانی چیزی بدهی؟» | زیاد نه، شاید دو هزار چوب، یا کمی بیشتر .» «وکیلت چه می گوید؟»
همان مرتیکه باعث بدبختی من شد. حالا هم به قدر کافی پول ندارم یکی دیگر استخدام کنم.» |
اسپایسر موقعیت را برای لحظه ای سبک سنگین کرد. احساس کرد واقعأ دلش برای تریور تنگ شده. دیگر او را از دست داده بود. وقتی او بود کارها فوق العاده راحت میگذشت، پول بدون نگرانی به حساب ها می رفت و همه چیز مرتب می شد. «هنوز هم در باهاما دوست و آشنا داری؟»
من در تمام ناحیه کاراییب دوست و رفیق دارم، ارتباط نزدیک. چطور؟» پس باید حواله کنی. پول نقد اینجا ممنوع است.» یعنی می خواهی ? هزار دلار را حواله کنم؟» نه ? هزار دلار، این حداقل دستمزد ماست.» بانکتان کجاست؟»
در باهاما.» |
چشمان آرگرو تنگ شد، ابروانش به هم آمد و به فکر فرو رفت. اسپایسر هم چون او در فکر غوطه ور بود. ذهنشان داشت به هم نزدیک می شد.
آرگرو پرسید: «چرا باهاما؟» به همان دلیل که تو باهاما را انتخاب کرده بودی.» | افکاری از همه دست داشت دور سرشان می چرخید.
اسپایسر گفت: «خواهشی از تو دارم. گفتی سریع تر از دیگران پول جابه جا میکردی، ها؟»
آرگرو با سر اشاره کرد و گفت: «مشکلی نبود.» هنوز هم می توانی؟» | منظورت این است که از اینجا؟» | بله، از اینجا.» | آرگرو خنده بلندی کرد و شانه هایش را بالا انداخت، گویی می خواست