روحش شاد. ولی کاش پول آنها را ندزدیده باشد.
یکساعت دیگر، یا کمی بیشتر پرت و پلا گفتند. بعد بیچ رفت کمی راه برود و فکر کند. ساعت کار باربر فرا رسیده بود، برای هر ساعت کار ?? سنت می گرفت. و حالا داشت میرفت تا کامپیوتر دفتر کشیش کلیسای کوچک ترامبل را رو به راه کند. اسپایسر به کتابخانه رفت و در آنجا با آقای آرگرو برخورد کرد که داشت کتاب های قانون را ورق می زد.
کتابخانه حقوقی باز بود. وقت قبلی نیاز نبود، اما بر اساس یک قانون نانوشته باید برای استفاده از کتاب هایی که متعلق به برادران بود اجازه می گرفتند. آرگرو تازه وارد بود، و بدون شک هنوز مقررات را نیاموخته بود. اسپایسر تصمیم گرفت فرصتی به او بدهد.
برای هم سر تکان دادند. آنگاه اسپایسر به مرتب کردن میزهای شلوغ و کتاب های کج و کوله پرداخت.
آرگرو از آن سوی اتاق گفت: «شایعاتی هست که می گویند شما کارهای قانونی هم می کنید.» هیچ کس جز آن دو در اتاق نبود. «اینجا شایعات زیادی می شنوی.» | پرونده من قرار است به دادگاه فرجام برود.» در دادگاه چه اتفاقی افتاد؟» |
هیات منصفه مرا محکوم کرد به اتهام سه فقره کلاهبرداری، و مخفی کردن پول ها در آنطرف آب، در باهاما. قاضی برایم ?? ماه برید. چهار ماهش گذشته. ?? ماه دیگرش را مطمئن نیستم بتوانم تحمل کنم. می خواهم فرجام بدهم، کمک لازم دارم.» |
کدام دادگاه؟»
ویرجین آیلند. من نماینده یکی از بانک های مرکزی میامی بودم، پول مشکوک آنجا فراوان بود، پول قاچاق»
آرگرو سلیس، روان، تند و بی نهایت مضطرب حرف می زد، و این اسپایسر را خشمگین می کرد، اما فقط کمی. اشاره به باهاما باعث دلواپسی بود.
«خب دیگر، گرفتار بودم، به دلایلی. یواش یواش برای آن همه پول وسوسه