نبود. فشاری احساس نمی کرد. جیبش پر از پول بود. هر جا می خواست می رفت، هر کاری می خواست می کرد، تا هر وقت که می خواست. یک گردن دراز دیگر سفارش داد و تصمیم گرفت چند روزی با پولهایش در گراند کیمان خوش بگذراند. از میخانه بیرون رفت و جلوی پیشخوان خط هوایی جاماییکا ایستاد و بلیتی به مقصد گراند کیمان خرید. و چون هنوز نیم ساعت به پرواز مانده بود دوباره به میخانه بازگشت.
البته با درجه یک پرواز می کرد. اولین کسی بود که وارد سالن مسافران شد. بنابراین یک گردن دراز دیگر می چسبید. در میان مسافران که یکی یکی داشتند اثاثیه خود را تحویل می دادند صورتی آشنا وجود داشت که قبلا جای دیگر هم دیده بود. کجا؟ همین یکساعت پیش در فرودگاه، صورتی دراز و لاغر، با ریش بزی فلفل نمکی. از پشت عینک مربع شکلش دو شکاف به جای چشم پیدا بود. او نیز به تریور نگاه می کرد. بعد نگاهش را برگرفت و به طرف راهرو چرخید، گویی چیزی ندیده است.
این اتفاق بعد از خرید، بلیت هنگامی که به سوی بار می رفت، افتاده بود. مرد ریش بزی همان نزدیکی ایستاده بود و نگاه می کرد. بعد دور زد و به تماشای برنامه پروازها مشغول شد.
وقتی فرار میکنی، نگاه هایی که برای چند لحظه می پاید، چشمان کنجکاو و جوینده، همیشه سوء ظن زیادی ایجاد می کنند. صورتی که یکبار دیده ای، و نمی دانی کجا، مشکوک به نظر می رسد. نیمساعت بعد دوباره به همان چهره نگاه کن؛ تمام حرکاتت را زیر نظر دارد.
تریور به خودش نهیب زد، ول کن مشروب لعنتی را. بعد از آن که هواپیما از باند برخاست، قهوه ای سفارش داد. به سرعت نوشید. در کینگزتون اولین مسافری بود که از هواپیما بیرون پرید و به سوی مأمور مهاجرت رفت. هیچ اثری از مرد ریش بزی دیده نمی شد. کسی تعقیبش نمی کرد.
روی تسمه ها گردان دو کیف کوچکش را قاپ زد و به سوی ایستگاه تاکسی دوید.