تدی گفت: «این هیاهو را در واقع خود ما درست کردیم، خودمان هم باید یک جوری حلش کنیم.»
واکنش های لیک قابل پیش بینی نبود، نمی توانستند حدس بزنند، بنابراین نمی توانستند کنترل کنند. یکنفر دیوانه از دامشان گریخته بود و یک جایی نامه ای برای ریکی پست کرده بود. و آنقدر حماقت نشان داده بود که برادران اکنون او را به خوبی می شناختند.
چیزی که آشکار بود، نیاز به بحث نداشت: لیک از آن دسته مردانی بود که مخفیانه با مردان منحرف مکاتبه می کرد. زندگیش دو رو داشت، زیاد نمی شد به او اعتماد کرد.
چند دقیقه هم درباره گفتن حقایق صحبت کردند. لیک را احضار کنند، یا نکنند؟ حقایق را به او بگویند یا نگویند؟ هنگامی که اولین نامه از زندان ترامبل رسید، یورک پیشنهاد کرده بود لیک را احضار کنند، اما تدی قانع نشده بود. شب های طولانی بی خوابی کشیده بود، از مدت ها پیش، درباره لیک فکر کرده بود، پیشتر باید جلوی این نامه های احمقانه را می گرفت. باید بی سر و صدا مسئله را سر و سامان می داد و بعد صحبت کوچکی با لیک می کرد.
چقدر دوست داشت با لیک روبرو شود، چقدر دوست داشت نامزد انتخابات را احضار کند، او را روی صندلی بنشاند، دکمه کوچکی را فشار دهد و نامه ها را برایش به نمایش بگذارد، حتی یک کپی از مجله «همه چیز، از همه جا». دلش می خواست ماجرای آقای کوینس گاربی اهل بیکرز آیوا و احمق دیگری به نام کرتیس وان کیتز را، که در آن دام مهیب افتادند و مجبور شدند پول بدهند، برایش تعریف کند. می خواست بر سرش، بر سر آرون لیک، کاندیدای مقام ریاست جمهوری آمریکا فریاد بزند و بگوید: «چرا اینقدر حماقت کردی!؟»
اما تدی چشمانش را بر تصویر بزرگتری دوخته بود. مشکل لیک در مقایسه با اضطرار در امنیت ملی، و در دفاع عمومی چیزی نبود، روس ها در راه بودند، اگر ناتی چنکوف و رژیمش به قدرت می رسیدند، دنیا برای همیشه عوض می شد. تدی مردان قدرتمندی در اختیار داشت که با چشم و گوش بسته هر