سلامت نبودند و محققا برای آرگرو هم کاری نداشت. یک سقوط خطرناک، یک گردن شکسته. راه های زیادی وجود داشت که این مرگ ها طبیعی یا اتفاقی به نظر آید.
پس حتما باید خیلی سریع انجام می شد، وقتی منتظر جواب لیک بودند.
ولی این وسط یک اشکال وجود داشت که کار را پیچیده، درهم و برهم و مغشوش می کرد. سه جسد، به طور همزمان، در زندانی بی خطر مانند ترامبل؛ دوستان نزدیک که تقریبا تمام وقت خود را با هم می گذراندند؛ و حالا مرگ، مرگ این سه تن، هر یک به شکلی با فاصله کوتاه. حتما سوءظن شدیدی ایجاد می کرد. اگر به آرگرو شک میکردند چه می شد؟ قطعة سابقة مخفی اش مورد تهدید قرار می گرفت.
تریور هم عاملی بود که آنها را به هراس می انداخت. تا وقتی بود، امکان داشت خبر مرگ آنها را بشنود. این خبر حتما او را بیشتر به وحشت می انداخت. حتی ممکن بود بازجویی شود و حرف هایی بزند. احتمال داشت بیشتر از آنچه که فکر می کردند بداند.
دو? ویل هیچ نقشه ای نداشت، بنابراین سخنی نگفت، اما تدی درباره این قتلها اکراه داشت. مرگ آنها برایش مهم نبود، ولی آیا با این کار لیک نجات می یافت؟ اگر برادران اطلاعات خود را به دیگری منتقل کرده باشند چه؟
نکات ناشناخته زیادی در بین بود. تدی به دو? ویل دستور داد نقشه قتل آنها را تهیه کند، اما فقط وقتی اجرا می شد که راه دیگری در دسترس نبود.
تمام سناریوها روی میز بود. یورک گفت: بهتر است نامه را به صندوق برگردانند تا لیک آن را دریافت کند. بالاخره مجبور می شود کاری بکند.
تدی گفت: «چه کاری؟ او نمی داند چه باید بکند؟» | «ما می دانیم؟»
هنوز نه.» فکر این که لیک چگونه با این مسئله برخورد می کند و چطور با برادران کنار می آید، به قدر کافی گیج کننده بود، ولی عناصر منطقی محکمی هم داشت. این مشکل را لیک به وجود آورده بود و خودش هم باید حل می کرد.