نام کتاب: برادران
بود. یک قاضی سابق، رییس دادگاه بخش، که در بازی بینگو کلاهبرداری کرده بود. چه زندگی حقیرانه ای. آرگرو به زور لبخندی به لب آورد و گفت: «من تازه آمده ام. اینجا کتابخانه حقوقی است؟» «بله» | به نظرم همه می توانند از آن استفاده کنند، ها؟» به نظرم شما وکیل هستید؟» «نه، بانکدارم.» اگر چند ماه پیش بود، اسپایسر حتما او را به انجام بعضی کارهای قانونی، یا زیر میزی تشویق می کرد. ولی حالا دیگر نه. اکنون برادران نیازی به درآمدهای ? سنتی- ده سنتی نداشتند. آرگرو نگاهی به اطراف کرد، بیچ و باربر را ندید، عذر خواست و به اتاقش بازگشت. تماس برقرار شده بود. 00 الیک نقشه می کشید که به شکلی از شر ریکی خلاص شود و به آن نامه نگاری های بیمارگونه پایان دهد، اما اجرای این نقشه به وجود شخص دیگری وابسته بود. لیک می ترسید. با شهرتی که داشت نمی توانست دست به اقدامات خطرناک بزند، دیگر نمی توانست نیمه شب با لباس مبدل پرسه بزند، در گوشه تاکسی پنهان شود، به حومه شهر برود و مثل تیر شهاب خود را به صندوق میل باکس برساند. خطر این کار فراوان بود، به علاوه مطمئن نبود باز هم بتواند سر مأموران مخفی را به طاق بكوبد. تعداد مأمورانی که اینک از او حفاظت می کردند، معلوم نبود، نمی توانست آنها را بشمارد. چند نفر بودند؟ لعنتی ها، کجا هستند، کجا پنهان شده اند؟ نام آن زن جوان جین بود. در ویسکانسین به ستاد انتخاباتی پیوسته بود و با صداقتی که در کار نشان داده بود به حلقه درونی راه یافته بود. اول، داوطلب بود، اما حالا سالی ?? هزار دلار حقوق می گرفت و به عنوان دستیار خصوصی آقای لیک خدمت می کرد. لیک به او اعتماد کامل داشت. جین هیچ وقت از کنار رییسش دور نمی شد. آن دو چند بار با هم صحبت های کوچکی درباره شغل

صفحه 336 از 424