همینجا بمیرد. سر ناهار او را همراهی کرد و برنامه غذایی را برایش شرح داد. بعد او را به قمارخانه برد. مردان شکم گنده گروه گروه پشت میزها در خود فرو رفته بودند، ورق بازی می کردند. همه سیگار به لب داشتند، سیگارهایی از انواع مختلف، کلفت و باریک و بلند و کوتاه، از همه نوع. پیرمرد چشمک زد و گفت: «البته در این زندان قمار ممنوع است.»
با هم قدم به خارج ساختمان که عرصه کار بود گذاشتند، جایی که مردان جوان زیر آفتاب عرق می کردند، عضلاتشان منبسط می شد و حالتی می گرفت که گویی آنها را واکس زده بودند. دوست جدید سالخورده نظری به دوردست ها افکند و گفت: «تو باید دولت فدرال را دوست داشته باشی. اینجا خیلی خوبست.»
بعد کتابخانه را به او نشان داد، جایی که خود هرگز نرفته بود و به اتاق کوچکش اشاره کرد و گفت: «اینجا کتابخانه حقوقی است.»
آرگرو پرسید: «یعنی چه؟ این کتاب های حقوقی به چه درد می خورد؟ کی آنها را می خواند؟
معمولا اینجا چند وکیل هم داریم. و مدتی است قاضی هم به آنها اضافه شده.»
«قاضی؟» |
بله. سه نفر.» پیرمرد علاقه ای به کتابخانه نداشت. آرگرو تا نمازخانه دنبالش رفت. بعد دوباره برای گردش بیرون رفتند.
آرگرو از پیرمرد به خاطر همراهی تشکر کرد، و به کتابخانه بازگشت. کتابخانه خالی بود، فقط یکنفر داشت زمین را تمیز می کرد. آرگرو به گوشه سالن رفت و در اتاق حقوقی را گشود.
جوروی اسپایسر از کارش دست کشید و مردی را دید که تا آن لحظه ندیده بود. با حالتی که نشان نمی داد قصد کمک دارد، پرسید: «دنبال چیزی میگردی؟»|
آرگرو او را شناخت. پرونده اش را قبلا مطالعه کرده بود و عکسش را دیده