نام کتاب: برادران
کوچکشان کساد شده بود، شاید این آقای لیک می توانست رونقی به آن بدهد. ویلسون آرگرو را با وانتی سبز رنگ و بدون علامت به زندان ترامبل آوردند. او را دستبند زده بودند و دو مارشال ایالتی آستینش را گرفته می کشیدند. همراه با نگهبان مخصوصی از میامی به جکسون ویل پرواز کرده بود، البته به هزینه مالیات دهندگان بر اساس مدارک چهار ماه از محکومیت ?? ماهه خود را به اتهام کلاهبرداری در امور بانکی گذرانده بود. به دلایلی که روشن نبود، تقاضای انتقال کرده بود، ولی در زندان ترامبل کسی به دلایل او توجهی نداشت؛ اصلا به کسی مربوط نبود. او نیز مانند دیگر زندانیان بود، مانند بی شمار زندانیان فدرال که باید تحت حمایت مردم ایالات متحده قرار می گرفت، بر اساس قانون. انتقال زندانیان فدرال عملی غیرعادی به شمار نمی رفت. آنان هر لحظه حق داشتند تقاضای انتقال کنند، و خیلی ها این کار را می کردند. سی و نه ساله بود. طلاق گرفته بود. کالج را به پایان برده بود. و طبق مدارک موجود در پرونده، محل زندگیش كورال گابلز در فلوریدا بود. نام اصلی اش کنی ساندز بود. ?? سال با صداقت کامل برای سی.آی.ا کار کرده بود. هرگز رنگ زندان را ندیده بود. قبل از آن که به ترامبل انتقال یابد هیچ تصوری از زندان نداشت. قرار بود یکی دو ماه در آنجا بماند، و باز تقاضای انتقال کند. وقتی در مقابل ساختمان سرد و بی احساس زندان قرار گرفت و سر در بی احساس آن را مشاهده کرد دلش به هم خورد. به او اطمینان داده بودند که در ترامبل خشونت وجود ندارد، کاملا در امان است و به راحتی می تواند از خودش مراقبت کند. ولی بالاخره زندان، زندان بود. یکی از ناظران زندان گردشی یکساعته برایش ترتیب داد و آرگر و در کمال نا آرامی و نگرانی با قسمت های مختلف آشنا شد. بعد بیرون زندان را نشانش دادند. اما ترامبل آنطور که فکر می کرد خطرناک نبود. کمی احساس راحتی کرد. نگهبانان اسلحه نداشتند و اغلب زندانیان بی خطر به نظر می رسیدند. هم سلولی او پیرمردی ریش سفید بود که به جرم جنایت زندانهای زیادی دیده بود و ترامبل را خیلی دوست داشت. به آرگرو گفت که دلش می خواهد

صفحه 334 از 424