نام کتاب: برادران
حیوان درشت اندام پارس میکرد. هیچ کس در آن اطراف نبود و سگ غول پیکر سعی داشت زنجیر کلفت را پاره کند. کمی دور از خانه، روی طناب چند تکه لباس در هوای بدون باد خشک شده بود. پیراهن زیتونی را در آورد و دور انداخت و ژاکتی به رنگ سفید و قرمز پوشید. مرکز شهر چیزی جز دو فروشگاه، دو پمپ کوچک بنزین، اداره پست و تالار شهرداری نبود. از فروشگاه چند پیراهن کتان، یک پیراهن بدون یقه، یک جفت چکمه با تخفیف مخصوص خرید. صاحب فروشگاه او را برای عوض کردن لباسش به اتاق خواب خود فرستاد. اداره پست را در ساختمان شهرداری یافت. وقتی پاکت زرد رنگ را به صندوق انداخت لبخندی زد و در دل دوستان ترامبل را سپاس گفت. سوار اتوبوس شد و به گیتزویل رفت. در آنجا ??? دلار داد و بلیط اتوبوس سراسری خرید. با آن بلیط که تاریخ مصرفش ?? روز بود در سراسر ایالات متحده می توانست از اتوبوس استفاده کند. به سوی غرب رفت. می خواست یک جایی در مکزیکو گم شود.

صفحه 330 از 424