نام کتاب: برادران
به این ترتیب ? ساعت، شاید هم بیشتر فرصت داشت، زیرا کار چمن زنی روزانه ساعت ? تمام می شد. وقتی پیدایش نشد، گوشه و کنار زندان را گشتند. دو ساعت بعد ادارات پلیس ناحیه را در جریان قرار دادند که باز یکنفر از زندانیان ترامبل فرار کرده است. این زندانیان هیچ یک مسلح و خطرناک نبودند و اصلا ایجاد نگرانی نمی کردند. هیچکس جستجو نمیکرد. هیچ گروهی برای گشت اعزام نمی شد. سگهای شکاری خونخوار در کار نبود. هیچ هلی کوپتری روی جنگل چرخ نمی زد. فقط احتمالا كلانتر منطقه و معاونانش راه های اصلی را جستجو می کردند و به شهروندان تذکر می دادند که در خانه های خود را قفل کنند. نام، زندانی فراری به کامپیوتر ملی داده شد. به زادگاهش رفتند، خانه اش زا گشتند، به دوست دخترش سر زدند و بعد رها کردند و منتظر شدند کار احمقانه ای بکند. بعد از ?? دقیقه آزادی، باستر ایستاد و به صدای حرکت یدک کش های ?? چرخ که از دور دست می آمد گوش داد. جنگل درست وقتی به شاهراه می رسید قطع می شد. شاهراه چون ماری می پیچید و در دو جهت ادامه می یافت، به شرق و به غرب. بر اساس نقشه بیچ نزدیکترین شهر در فاصله چند مایلی، به جانب غرب قرار داشت. نقشه این بود در راستای شاهراه پیش برود و از طریق پل ها یا زیرگذرها و نهرها جهت خود را عوض کند؛ تا آن که اثری از تمدن پیدا کند. باستر لباس معمول زندانیان، شلوار رنگ خاکی و پیراهن آستین کوتاه زیتونی رنگ را به تن داشت، هر دو از عرق تیره رنگ شده بودند. مردم محلی با این لباس آشنا بودند و اگر کسی را با چنین هیأتی میدیدند، می دانستند که از زندان گریخته است. اگر کسی او را در شاهراه شماره ?? میدید ممکن بود کلانتر را خبر کند. بیچ و اسپایسر گفته بودند، به شهر وارد شود و لباسی پیدا کند. و بعد بلیت اتوبوس بخرد، و هیچ جا توقف نکند. سه ساعت طول کشید تا با گذر از پل ها و زیرگذرها و نهرها، در کنار جاده، به اولین ساختمانها رسید. دور از جاده، به زمینی پر از علفهای کوتاه وارد شد. غرش سگی بلند شد،

صفحه 329 از 424