سر پیچ باستر مسیرش را عوض کرد و به راه افتاد. از محوطه پیاده روی گذشت و به علف هایی که تازه کوتاه شده بود رسید. صد بارد دیگر رفت، و بعد دیگر نبود. اسپایسر با آرامش کامل به سوی آنها رفت. هیچ آژیری به گوش نمی رسید، هیچ اخطاری از ساختمان زندان یا ساختمانهای دیگر نیامد. نگهبانی دیده نمی شد.
سه مایل دیگر با هم راه رفتند، دوازده بار دور زدند، هر مایل پانزده دقیقه. وقتی حسابی خسته شدند به خنکای اتاق کوچکشان بازگشتند و منتظر خبر فرار باستر شدند. ساعت ها طول می کشید.
قدم های باستر سریع و بلند بود. وقتی به جنگل رسید بدون آن که به عقب بنگرد، ناگهان از زمین کنده شد. به خورشید نگاه می کرد. نیمساعت به سوی جنوب رفت. جنگل چندان انبوه نبود و سرعت او را کم نمی کرد. از گوزن بزرگی، کنار بلوطی کهن، در فاصله ?? یاردی عبور کرد و به زودی کوره راهی را یافت که به جنوب غربی می رفت.
در جیب چپ شلوارش مقداری پول، یعنی هدیه ???? دلاری باربر را گذاشته بود و در جیب دیگری نقشه ای را که بیچ با دست کشیده بود. در جیب پشتش پاکت زردی به آدرس مردی به نام آل کوی? نرز در چوی? چیس، مریلند، قرار داشت. این هر سه خیلی مهم بودند، اما پاکت زرد مخصوصا مورد توجه برادران بود.
یکساعت بعد برای استراحت توقف کرد، و گوش داد. شاهراه شماره ?? اولین محل بود. این یک بزرگراه شرقی غربی بود و طبق نقشه بیچ دو ساعته باید به آنجا می رسید. چیزی نشنید. و باز شروع به دویدن کرد.
خود را تشویق به دویدن می کرد. خیلی احتمال داشت فرارش بعد از ناهار آشکار شود. گاهی نگهبانان هوس می کردند در محل کار زندانیان حضور یابند و بازرسی های کنجکاوانه انجام دهند. اگر یکی از آنها هوس میکرد سری به باستر بزند، آنوقت سئوالهای زیادی مطرح می شد. ولی بعد از دو هفته که باستر و برادران نگهبانان را زیر نظر گرفته بودند هیچ یک امکان چنین کاری را احتمال نمی دادند.