ادامه نخواهد داشت.
این مشکل خودتان است، اما حقیقتا شما آقایان با سابقه قضایی طولانی حتما می دانید که سال های باقیمانده هم چندان طولانی نخواهد بود.»
باربر پرسید: «اگر با ما تماس گرفت چه کنیم؟» یقین داشت که چنین چیزی هرگز اتفاق نمی افتد و دیگر خبری از تریور نخواهد شنید.
«وظیفه دارید فورا مرا خبر کنید.» قول دادند که چنین کنند. هر وقت که رییس بخواهد. و مرخص شدند.
فرار باستر حتی آسان تر از رفتن به فروشگاه بود. تا روز بعد صبر کردند. بعد از صرف صبحانه زندانیان سر کارشان رفتند و وظایف روزانه را آغاز کردند. باربر و بیچ راهپیمایی می کردند. ? مایل، جدا از هم قدم زدند، یکی ساختمان زندان را زیر نظر داشت، دیگری به جنگل دور دست نگاه می کرد. اسپایسر کنار زمین بسکتبال ایستاده بود و مراقبت نگهبانان را بر عهده داشت. نگهبانان ترامبل، زندان بدون حصار، بدون سیم خاردار و نگرانی های امنیتی، دردسر چندانی نداشتند. اسپایسر نگهبانی ندید.
باستر در سر و صدای ماشین چمن زنی خود غرق شده بود. نزدیک محل پیاده روی کار می کرد. ماشین را خاموش کرد تا عرق پیشانی اش را پاک کند و نگاهی به اطراف بیندازد. اسپایسر در فاصله ?? یاردی صدای خاموش شدن ماشین چمن زنی را شنید. فورا برگشت و شستش را به علامت شروع کار بالا برد. باستر قدم به محل پیاده روی گذاشت و به سوی کاربر رفت. چند قدم با هم راه رفتند.
باربر پرسید: «مطمئنی که می خواهی بروی؟» | بله. کاملا.» پسرک آرام و آماده به نظر می رسید. پس همین الان برو. راه بیفت. خونسرد باش.» «متشکرم، فین.»
گیر نیفتی، پسرجان.» به هیچ وجه.»