نام کتاب: برادران
شد. بعد از ظهر به نیمه رسیده بود. اول با جوروی اسپایسر که در آستانه در ایستاده بود برخورد کرد. نگهبان گفت: «رییس می خواهد شما را ببیند. تو، باربر و بیچ» اسپایسر که داشت مجله شکار و ماهیگیری می خواند، گفت: «برای چه چکار دارد؟» من نمی دانم. همین الان می خواهد شما را ببیند. راه بیفتید.» به او بگو گرفتاریم، بگو کار داریم.» «من چیزی به او نخواهم گفت، راه بیفتید.» دنبال او به ساختمان اداری رفتند. از چند پست نگهبانی گذشتند و به آسانسور وارد شدند و بعد خود را در حضور منشی رییس یافتند. خانم منشی آن سه تن را تا دفتر امیت برون همراهی کرد. رییس قدم می زد و منتظر بود. وقتی منشی اتاق را ترک گفت، به حرف آمد: «گزارشی از اف.بی.آی آمده، میگویند وکیل شما گم شده.» صدایی از برادران برنخاست، جوابی ندادند، ولی ذهنشان متوجه پولهایی شد که آن سوی آبها به حسابشان رفته بود. رییس ادامه داد: «امروز صبح ناپدید شده، مقداری پول هم گم شده. جزییاتش را نمی دانم.» می خواستند بپرسند، پول کی؟ هیچ کس از گنجینه پنهانشان خبر نداشت، پس ماجرای پول چه بود؟ آیا تریور از شخص دیگری دزدیده بود؟ بیچ پرسید: «چرا این ها را به ما می گویید؟» دلیل واقعی این بود که وزارت دادگستری در واشنگتن از برون خواسته بود آن سه تن را در جریان آخرین اخبار بگذارد. اما رییس گفت: «بالاخره او وکیل شما بود، شاید به او احتیاج پیدا می کردید، به هر حال باید می دانستید.» روز پیش تریور را اخراج کرده بودند، ولی هنوز عزل او را به دفتر زندان اطلاع نداده بودند. اسپایسر پرسید: «از دست ما چه کاری برای یک وکیل برمی آید؟» از این حرف یأس و ناامیدی پیدا بود، گویی می خواستند بگویند که زندگی برایشان

صفحه 326 از 424