کنار استخر دراز کشید و ژم نوشید. دخترکی بیکینی پوش خدمت می کرد. در چهل و هفت سالگی، تریور کارسون به آن زندگی جدید خوشامد میگفت و از این که در آن شرایط موفق شده بود گذشته تاریکش را پشت سر بگذارد هزاران آفرین نثار خود کرد.
دفتر حقوقی تریور کارسون طبق معمول ساعت ? باز شد. گویی اصلا اتفاقی نیفتاده بود. صاحبش فرار کرده بود، ولی منشی و رییس دفتر سر کار خود حاضر شدند تا از بدتر شدن اوضاع جلوگیری کنند. همه جا گوش به زنگ بودند ولی چیزی نشنیدند. پیش از ظهر تلفن دو بار زنگ زد، کسانی که تماس گرفته بودند دو تن از بی شمار افرادی بودند که هر روز در میان صفحات زرد رنگ دفتر نیازمندی ها گرفتار می شدند و شماره را اشتباه می گرفتند. مشتری یا موگلی وجود نداشت. حتی یک دوست هم نداشت که تلفنی حالش را بپرسد. وس و چپ کشوهایی را که هنوز نگشته بودند، گشتند، چیز به درد بخوری نیافتند.
گروه دیگری وجب به وجب خانه تریور را از نو گشتند، دنبال پولی که به او پرداخت شده بود می گشتند. تعجبی نداشت که چیزی نیافتند. کیف دستی در گنجه بود، خالی. هیچ اثری بر جای نبود. تریور فرار کرده بود، با پول.
مقام رسمی بانک باهاما به نیویورک فرا خوانده شد. مقامات دولتی سئوال پیچش کردند. اگر چه تمایلی نداشت دخالت کند، اما مجبور شد تلفنی با چند نفر تماس بگیرد. حدود ساعت یک بعد از ظهر معلوم شد که پول جابه جا شده است. صاحب حساب شخصا آمده بود و حساب را خالی کرده بود. مقام رسمی دیگر چیزی به دست نیاورد.
پول کجا رفته بود؟ فقط می توانست بگوید حواله شده. جواب او به دو-ویل همین بود. شهرت و اعتبار بانکی کشورش در گرو راز داری بود، بیش از این نمی توانست بگوید. گرچه رشوه گرفته بود، اما او هم برای خودش حد و حدودی داشت.
مأموران گمرک ایالات متحده گرچه تمایلی نداشتند اما بر اساس دستور