نام کتاب: برادران
مجبور شده بود فرار کند، آنها مجبورش کرده بودند. سعی کرد نفرت خود را از آنان به حدی برساند که بتواند پولشان را بردارد، اما هرچه پس و پیش رفت و یکی دو تا کرد چیزی جز احساس مهربانی در خود نیافت. آن سه پیرمرد در زندان به جان آمده بودند. یک میلیون کافی بود، به علاوه عجله داشت. اگر وس و چپ اسلحه به دست وارد می شدند تعجب نمی کرد. از بری? شیرز تشکر کرد و دوان دوان از ساختمان بانک بیرون شد. وقتی هواپیمای بیچ بارون روی باند فرودگاه بین المللی ناسائو به حرکت در آمد، تریور را خنده ای در گرفت. به فرار خود خندید، به سرقت خود خندید. به شانس خود و بخت جوانش، به وس و چپ و ارباب پولدارشان که او را میلیونر کرده بود، به دفتر حقوقی حقیرانه و شکسته بسته اش که اکنون به مکانی قابل ترحم تبدیل شده بود، به زندگی، و به شکوه آینده، به همه اینها خندید. از ارتفاع سه هزار پایی به دریای وسیع آبی نگریست، آبهای آرام، تا چشم کار می کرد. روی دریا قایقی بود، از نوع بادبانی، با مردی پشت سكان، و چند زیباروی نیمه برهنه، که دست تکان می دادند. این منظره شیرین در انتظار او هم بود، تا چند روز دیگر، فقط چند روز. آبجویی در یخدان پیدا کرد. تا ته سر کشید و به خواب در افتاد، خوابی همراه با خرخرهای وحشتناک. ساعتی بعد در جزیره الوترا فرود آمدند. جایی که عکسش را شب پیش در یک مجله توریستی دیده بود. پول ادی را نقدأ پرداخت و در آن فرودگاه کوچک یک ساعت معطل تاکسی شد. از مغازه ای در بندر لباس خرید و به یکی از مجلل ترین هتل های ساحلی رفت. اکنون خودش هم در شگفت بود که چگونه در زیر نگاه کنجکاو سایه های مخفی فرار کرد. البته آقای کوی- فرز پول زیادی داشت، اما هیچ کس قادر نبود برای ردیابی کسی در جزایر باهاما یک لشکر استخدام کند. آینده او حتما چیزی جز سعادت بزرگ نبود، دیگر نمی خواست با نگاه به گذشته خوشبختی تمام عیارش را خراب کند.

صفحه 322 از 424