نام کتاب: برادران
از ساحل به سمت چپ پیچید و قدم به سرسرای خاموش میل گذاشت. در شاهراه آ? ا? آ رفت و آمدی مشاهده نمی شد؛ همه جا تعطیل بود، مگر متل، و یک فروشگاه شبانه روزی، در فاصله دور. صدایی که از باز شدن در به گوش رسید برای بیدار کردن متصدی متل کافی بود. تلویزیون یک جایی در آن گوشه ها پنهان بود و صدایش به گوش می رسید. جوان چاقی که بیست ساله به نظر می آمد از پشت پیشخوان ظاهر شد و گفت: «شب به خیر. اتاق می خواستید؟» تریور گفت: «نه، آقا.» و بعد دسته ای اسکناس از جیب در آورد و در مقابل چشمان حیرت زده جوان چاق روی میز قرار داد و گفت: «یک لطفی به من بکنید.» متصدی متل به پول ها نگاه کرد، بعد نگاهش را برگرفت و چشمانش را تاب داد. با خود فکر کرد: این ساحل چه آدم های عجیبی را به خود جلب می کند. بعد گفت: «أتاهای ما دیگر اینقدر هم گران نیست.» تریور پرسید: «اسم شما چیست؟ » «آه، من واقعا نمیدانم، به نظرم سامی سوسا.» | بسیار خوب سامی. این هزار دلار است. مال تو می شود، اگر مرا با اتومبیل به دیتونابیچ برسانی، فقط یکساعت و نیم طول می کشد.» برای من سه ساعت، چون باید برگردم.» «هرچه. از ساعتی ??? دلار هم بیشتر می شود. تا حالا ساعتی ??? دلار گرفته ای؟» شاید خیلی وقت پیش. اما من نمی توانم. کشیک شب هستم. از ?? شب تا ? صبح باید سر کارم باشم.» صاحب اینجا کیست؟» | در آتلانتا زندگی می کند.» چه موقع می آید؟» | من هرگز او ندیده ام.» البته که ندیده ای. اگر تو صاحب اینجا بودی، می ماندی؟»

صفحه 316 از 424