میپاییدند. دستگاه ها و اسباب بازی های کوچکی داشتند. میکروفون های حساس به شکل های مختلف وجود داشت که وس و چپ راه استفاده از آنها را به خوبی بلد بودند. پول، مشکلی نداشت. تریور با خودش حساب میکرد که آنها همه چیز را می دانند، حتی به خودش اجازه داد این فکر احمقانه به سرش راه یابد که کلمه به کلمه حرف های او را شنیده اند و حرکاتش را دیده اند و هر جا رفته او را تعقیب کرده اند.
هر چه بیشتر خود را دیوانه و ابله نشان میداد، شانس فرار بیشتر بود. "
سوار شد و به زمین گلف رفت، ?? مایلی اورنج پارک، محلی در جنوب جکسون ویل پرسه زد، مغازه ها را نگاه کرد و در یک رستوران خلوت پیتزا خورد. برایش چندان مشکل نبود که مثل تیر پشت ردیف لباس های فروشگاه بزرگ پنهان شود و به انتظار سایه های تعقیب کننده بماند. اما چنین کاری نکرد. از یک رادیوفروشی تلفن کوچکی خرید. اکنون آنچه را که می خواست در دست داشت.
ساعت از ? گذشته بود که به خانه رسید. مطمئن بود که او را می پایند. تلویزیون را با آخرین صدا روشن کرد. و باز قهوه درست کرد. به حمام رفت و پول را در جیب لباسش چپاند.
نیمه شب خانه در سکوت و تاریکی فرو رفته بود. ظاهرا تریور استراحت می کرد. چند لحظه بعد در پشتی باز شد و تریور سایه وار به قامت شب پیوست. هوا جلد بود، و خنک. ماه به درشتی می درخشید. سعی کرد مانند کسی به نظر بیاید که برای گردش به ساحل می رود. شلوار گشادی پوشیده بود که جیب هایی از کمر به پایین داشت، زیر پوش و پیراهنی کتانی، و بالاپوشی بلند بالا از جنس بادگیر که پول ها را در جیب و آستر آن مخفی کرده بود. روی همرفته مبلغ ?????? دلار با خود داشت و اکنون به سوی جنوب سرگردان بود. در راستای ساحل راه می سپرد، مثل ساحل گردی آواره در دل شب.
بعد از یک مایل، قدمهایش را تندتر کرد. و بعد از سه مایل خسته شد، اما عجله داشت، ناامیدانه عجله داشت. اگر می خوابید، یا استراحت می کرد، وقت را از دست داده بود. اما چاره ای نبود.