نداشت: «یک نگاه سرسری طبق معمول انداخت، فکر میکنم این کار را همیشه با چشم بسته می کند. نامه ها را بیرون ریخت و کیف را برداشت. میکروفون سرجایش بود.» |
به آن پاکت های کلفت توجهی نکرد؟»| «البته که نه. خیالت راحت باشد.» و ملاقات به خوبی انجام شد، ها؟»
مثل همیشه. اما این بار اسپایسر نامه ای نیاورده بود که کمی عجیب بود، ولی بی سابقه نبود. دو روز دیگر که بر گردم یک بغل نامه جلوی من خواهد ریخت و نگهبان حتی به کیف هم نگاه نمی کند. و شما همه صداها را خواهید شنید. قهوه میل دارید؟ »
هیچ یک میل به قهوه نداشتند. چپ گفت: «نه بهتر است برویم.» گزارش هایی بود که باید می نوشتند، سئوالاتی که باید جواب می دادند. به طرف در حرکت کردند، ولی تریور آنها را متوقف کرد.
با ادب تمام گفت: «ببینید بچه ها. من خودم بلدم لباس هایم را بپوشم. بلدم برای خودم یک ظرف سالاد درست کنم، به تنهایی، سال هاست دارم این کار را میکنم. و دلم می خواهد دفترم را ساعت ? باز کنم، نه زودتر. این دفتر مال من است و می خواهم ساعت ? باز کنم، حتی یک دقیقه زودتر هم این کار را نمی کنم. اگر شما می خواهید در ساعت غیراداری اینجا باشید، قدمتان روی چشم، ولی نه در ساعت هشت و پنجاه و نه دقیقه. می خواهم بگویم طرف خانه من پیدایتان نشود، همینطور طرف دفترم، تا ساعت ?. گرفتید چه گفتم؟»
یکی از مردان گفت: «البته.» و هر دو رفتند. در واقع اصلا برایشان مهم نبود. سراسر خانه و دفتر تریور پر بود از آخرین دستگاه های صوتی و تصویری، آخرین تکنولوژی شنود و دیدار، حتی در اتومبیل، و حالا حتی در کیف دستی. حتی می دانستند خمیر دندانش را از کجا می خرد.
تریور تقریبا تمام قوری قهوه را خورد و سر حال آمد. بعد اقدامات خود را آغاز کرد، از قبل نقشه اش را کشیده بود. از لحظه ای که ترامبل را ترک می کرد به فکر فرو رفته بود. برایش مسلم بود که افرادی از درون آن وانت سفیدرنگ او را