نام کتاب: برادران
پس چه کسی کارها را آن بیرون راست و ریست می کند؟» بگذار ما نگران این مسئله باشیم. تو فقط می توانی یک آدم با شرف را جای خودت معرفی کنی، اگر بتوانی.» چطور به این آدم با شرف اطمینان می کنید؟» «چرا نمیروی پی کارت، تریور؟ بلند شو، برو بیرون. از آشناییت خوشحال شدم.» تریور زیر لب غرغری کرد و گفت: «باشد.» افکارش به هم ریخته بود، تیره و در هم. اما از میان آن غوغا دو چیز بیشتر از همه او را نگران می کرد. اول این اسپایسر نامه ای با خود نیاورده بود، در آن مدت طولانی هرگز اتفاق نیفتاده بود که دست خالی بیاید. دوم مسئله ? هزار دلار بود. این پول را برای چه می خواستند؟ شاید برای رشوه به وکیل دیگر. نقشه های خود را خوب میکشیدند. و نتیجه خوبی می گرفتند، زیرا برای فکر کردن وقت زیادی داشتند. سه مرد باهوش، با دقت فراوان. اصلا عادلانه نبود. غرور باعث شد برخیزد. دستش را دراز کرد و گفت: «متأسفم که اینطور شد.» اسپایسر با بی میلی دست او را فشرد. می خواست بگوید: از اینجا برو گم شو. وقتی آخرین بار نگاهشان تلاقی کرد، تریور با صدای کوتاهی گفت: «این آقای کوی? نرز مرد مهمی است، خیلی پولدار است. خیلی قدرت دارد. همه چیز را درباره شما می داند.» اسپایسر چون گربه ای براق شد و از جا پرید. اکنون صورتشان چند اینچ بیشتر فاصله نداشت. او نیز به زمزمه گفت: «ترا زیر نظر دارد؟» تریور چشمکی زد و سرش را به علامت تصدیق تکان داد. بعد به سوی در رفت. خارج شد و کیفش را برداشت، بدون آن که کلمه ای به لینک بگوید. چه باید میگفت؟ متأسفم پسر جان آن هزار دلاری که هر ماه زیر میزی میگرفتی، قطع شد. ناراحت شدی؟ پس برو از قاضی اسپایسر بپرس، اما چیزی نگفت. با خود غرغر می کرد و گیج بود. حتى الكل هم نمی توانست کمکی بکند. به وس

صفحه 311 از 424