هم جلوی من نشسته ای و فکر میکنی من احمقم.»|
تریور جواب نداد. فقط به فکر میکروفون بود. چه کار خوبی کرده بود که آن را بیرون گذاشته بود. مغلوب شدن با این طرز مضحک چیزی بود که نمی خواست وس و چپ شاهد آن باشند.
اسپایسر حمله دیگری کرد: «مشروب خوردی، نه؟»| تریور موقت دروغگویی را کنار گذاشت و گفت: «بله. ایستادم یکی خریدم.» تا دو تا.» بله دو تا.»
اسپایسر آرنجهایش را روی میز گذاشت و به جلو خم شد. صورتش تا وسط میز آمده بود.
خبر بدی برایت دارم، تریور. تو اخراجی.» «چی؟» این بار دیگر جدی است، تمام شد. اخراجی.» نمی توانی مرا اخراج کنی.»
مگر نشنیدی، همین الان اخراج شدی. این تصمیم برادران است، به اتفاق آرا. رییس زندان را هم در جریان می گذاریم. نامت را از فهرست وکلای اینجا حذف می کنند. وقتی از اینجا رفتی، دیگر برنگرد، تریور، فهمیدی؟»
برای چه؟»
برای این که دروغگویی، مشروب میخوری، مست میکنی. دهانت چفت و بست ندارد، عادت های گل و گشاد داری، به نفع مشتریانت کار نمیکنی. موكل بدبخت نمی تواند به تو اعتماد کند.» |
این حرف ها هم حقیقت داشت، ولی تریور هرگز جدی نگرفته بود، و نمی گرفت. هیچ وقت به ذهنش خطور نمی کرد که برادران شهامت اخراجش را داشته باشند. دندانهایش را به هم فشرد و پرسید: «پس تکلیف این کار کوچکمان چه می شود؟» |
دیگر رابطه ای بین ما نیست. هرچه پول گرفتهای مال خودت، نگهش دار. پول ما هم مال خودمان.»