ماند. لینک متوجه کیف بود ولی فکر می کرد مهم نیست. در بسته شد.
اسپایسر گفت: «چرا کیف را بیرون گذاشتی؟»
تریور شانه هایش را بالا انداخت، گفت: «خالیست. بگذار این لینک با دل سیر زیر و رویش کند. ما که چیزی پنهان نمی کنیم.» تریور گویا یکی از آن ضربه های وجدان را دریافت کرده بود، ضربه ای که رد کردنش امکان نداشت. در جلسه آینده شاید کیف را نزد خود نگه می داشت، ولی این بار نه. فکر کرد به وس و چپ بگوید کیفش را گرفتند و نگهداشتند چون اتفاق غیر مترقبهای افتاده بود.
اسپایسر نامه ها را وارسی کرد تا به دو نامه ای که کمی کلفت تر بود رسید. پول ها همین است؟ » «بله. مجبور شدم چند تا صد دلار هم وسطش بگذارم.» |
چرا؟ مگر من نگفتم ?? تایی و ?? تایی»
فقط همین را توانستم فراهم کنم، برای همین هم نمی دانی چه دردسری کشیدم. من که اینقدر پول نگه نمی دارم.»
جوروی آدرس نامه ها را نگاه کرد و با لحن طعنه آمیزی گفت: «خب، در واشنگتن چه خبر بود؟» .
این یکی مشکل است. یکی از آن صندوق های اجاره ای است در حومه، بیست و چهار ساعته باز است، هفت روز هفته. همیشه یکی آنجا هست، گاهی هم سه چهار نفر پشت پیشخوان هستند، رفت و آمد زیاد است. مسئله امنیت خیلی مهم است. باید خیلی مواظب باشم. بالاخره کشف می کنیم.» «این کسی که استخدام کردی کیست؟» |
یکنفر در چوی چیس.) «اسمش را بگو.»
یعنی چه اسمش را بگو؟ منظورت چیه؟» | اسم این کارآگاهی را که در چوی چیس استخدام کردی چیست؟»
تریور گیر افتاده بود. بلیتش پوچ درآمد؛ دستش رو شد. اسپایسر چیزهایی فهمیده بود. بو برده بود. چشمان سیاه و مرطوبش به سختی برق می زد، قرمز