نام کتاب: برادران
نمی دید و در واقع نمی خواست ببیند و ناگهان پیچید و جلوی فروشگاهی توقف کرد، برای خرید آبجو، از آن بسته بندی های دوقلو. و هنگامی که کاروان ترمز کرد، نزدیک بود تصادفی رخ دهد، این منظره در نظر تریور بسیار جالب آمد، کیف کرد و قهقههای سر داد. حالا دیگر خارج شهر بود. به آرامی رانندگی می کرد، آبجو می خورد و معنی استقلال را مزمزه می کرد و با خودش میگفت که این سی روز را باید یک جوری تحمل کند. یک میلیون چوب ارزش این رنج ها را داشت. وقتی به دهکده ترامبل نزدیک شد، برای اولین بار احساس گناه کرد. آیا می توانست آن کار دشوار را به پایان برد؟ تا چند دقیقه دیگر با اسپایسر رو در رو قرار می گرفت، موکلی که به او اعتماد داشت، زندانی محتاج کمک، شریک جنایت. آیا می توانست در چشم او نگاه کند و بگوید همه چیز روبراه است، در حالی که یک میکروفون حساس با فرکانس بالا در کیف دستی اش مخفی بود؟ آیا می توانست با هم چون گذشته نامه ها را از اسپایسر بگیرد، یا بدهد، در حالی همه را نسخه برداری کرده بودند؟ گذشته از همه این ها، داشت سابقه و اعتبار حقوقی خود را به لجن میکشید، چیزی که سالها برایش زحمت کشیده بود و یک وقتی به آن افتخار میکرد. نفش را فروخته بود، معیارهایش را فروخته بود، حتی اخلاقیات را هم به خاطر پول به باد فنا داده بود. آیا روحش فقط یک میلیون دلار می ارزید؟ حالا دیگر خیلی دیر بود. پول را به حسابش در بانک ریخته بودند. یک جرعه دیگر از آن آبجوی خنک سر کشید و طعم گناه را که در دهانش قلمبه شده بود شست. اسپایسر کلاهبردار بود، بیچ و باربر هم همینطور؛ اما تریور کارسون، فقط خود را سزاوار سرزنش می دانست، سرزنشی مختصر. بارها به خود تأکید می کرد که میان دزدها شرفی وجود ندارد. وقتی با هم به سوی سالن ملاقات می رفتند، لینک بری آبجو را که از نفس تریور خارج می شد احساس کرد. تریور نگاهی به اتاق انداخت. اسپایسر مثل همیشه خود را پشت روزنامه پنهان کرده بود. ناگهان ناراحت شد. آخر به تو هم

صفحه 306 از 424