بعد از سه روز سگ دو زدن در اطراف وس و چپ، تریور به استراحت احتیاج داشت. آن دو می خواستند صبحانه، ناهار و شام را در کنارشان باشد. او را به خانه می رساندند، و صبح ها به دنبالش می رفتند و به دفترش می بردند، هر روز صبح زود کارشان همین بود. زندگی او را کنترل می کردند، هر چه برایش مانده بود زیر نظر آنها قرار گرفته بود. چپ منشی بود، و وس مدیر دفتر. با سئوال های پی در پی آزارش می دادند. کارهای حقوقی کوچک اما مهمی وجود داشت که انجام می شد.
بنابراین وقتی اعلام کردند که تا زندان ترامبل همراهی اش میکنند زیاد تعجب نکرد. اما با اعتراض گفت که به راننده احتیاج ندارد. با آن بیتل کوچکش بارها به سفر رفته بود. دلش می خواست تنها برود. به بیتل اعتماد داشت. و این حرف آنها ناراحت کرد. گفتند باید به اربابشان تلفن کنند و دستور بگیرند.
بالاخره تریور عصبانی شد و سرشان داد کشید و آنها عقب نشستند. «تلفن کن، به آن ارباب لعنتی ات تلفن کن، از قول من بگو حق ندارد در زندگی من دخالت کند.»
ولی همه می دانستند که ارباب حق دخالت دارد. حالا دیگر پول مهم بود. تریور تقریبا نقش خائنانه یهودایی اش را انجام داده بود.
نپتون بیچ را با بیتل ترک کرد. چپ و وس در یک اتومبیل کرایه دنبالش رفتند، و در عقب این دو، وانتی سفید رنگ روان بود، با مردانی که تریور هرگز