نام کتاب: برادران
نگران می کرد. حالا دیگر می دانست که آن دفتر، آن سقف و دیوارهای کثیف هرگز رنگ نخواهد شد، حتی اگر آن دو نفر می خواستند، چه نیازی به رنگ بود. وقتی وس و چپ کارشان با برادران تمام شد او یک دقیقه هم آنجا نمی ماند، فورا در عرض دو روز ترتیب همه چیز را می داد، پرونده ها را به دلایلی که خودش هم نمی دانست به انبار منتقل می کرد، کتاب های کهنه قانون را که دیگر به دردش نمی خورد، می بخشید. یکی از آن جوانان ابلهی را که تازه از مدرسه حقوق بیرون آمده بودند، و تعدادشان در شهر کم نبود، پیدا می کرد، اثاثیه و کامپیوترش را به قیمت خوبی می فروخت. خب از این جوانهای ابله زیاد بودند که روزها دور و بر دادگاه پرسه می زدند. و هنگامی که همه اینها به خوبی و خوشی انجام می شد، ت. تریور کارسون، وکیل دعاوی و مشاور حقوقی از دفترش بیرون می رفت و دیگر باز نمی گشت. چه روز درخشان و پرافتخاری خواهد بود آن روز. این رؤیای شیرین را چپ با یک نوشیدنی سبک به هم زد. صحبت ناهار نشده بود، اما تریور به ساعت خود نگاه میکرد و می خواست خود را زودتر به یکی از آن ناهارهای طولانی میخانه پیت برساند. جرعه ای از آن نوشابه سبک نوشید، اما دلش را به جوش آورد. مشروب می خواست و هنگامی که سه نفری دور میز تریور نشسته بودند و ناهار می خوردند و سعی داشتند لوبیا و گوشت گوساله را از دست ندهند، چپ گفت: «من فکر میکنم مشروب نخوردن سر ناهار فکر خوبی است.» تریور گفت: «هر کاری دوست دارید بکنید.» چپ گفت: «منظورم تویی، لااقل سی روز دیگر.» «این جزو قرارداد نبود.» «از حالا هست. تو باید قبراق و هوشیار باشی.» | برای چه؟» برای این که ارباب ما اینطور می خواهد. یک میلیون دلار پول داده.» «دلش نمی خواهد من روزی دو بار ... و او بخورد؟ » ازش میپرسم.»

صفحه 300 از 424