گفت: «حالا بیا کمی درباره کوینس گاربی صحبت کنیم. صندوق پستی او به نام مستعار اجاره شده بود. نام واقعی اش را از کجا فهمیدید؟» .
تریور با افتخار بسیار گفت: «این که خیلی ساده بود.» حالا نه تنها یک نابغه بود بلکه یک نابغه ثروتمند بود. صبح روز گذشته با بدبختی، با سر دردی کشنده از خواب بیدار شده بود. نیمساعت اول را به نگرانی درباره باختش در قمار گذرانده بود، به کارهای عقب افتاده مشتریانش فکر کرده بود، به پرونده های وامانده نسبت به برادران و عملکرد آنها و کار کثیف اخاذی احساس تردید کرده بود. بیست و چهار ساعت بعد با سر درد بدتری بیدار شد، که به زودی با برق یک میلیون دلار از بین رفت. آرزو داشت، مصمم بود و می خواست کارش را زودتر تمام کند و از شر آن مردان گردن کلفت راحت شود و به سوی ساحل رؤیایی زندگی شیرین آینده بال بگشاید.
در حالی که پاهایش را روی میز انداخته بود، به قهوه لبی زد و گفت: «یک کارآگاه خصوصی در دس? موینس پیدا کردم. چکی به مبلغ هزار چوب برایش فرستادم. او هم دو روزه به بیکرز رفت و برگشت. شما به بیکرز رفته اید؟» |
بله.)
خودم ترسیدم بروم. می دانید؟ اگر کسی را پیدا کنید، و یک کمی هم پول خرج کنید، این جور کارها بهتر انجام می شود. مرد بیچاره حاضر است هر چه میگویید بدهد تا ساکت بمانید، به هر حال کارآگاه خصوصی یکی از منشی های اداره پست را پیدا کرد که اتفاقا او هم پول می خواست. مادری بی شوهر، خانه ای پر از بچه، اتومبیل کهنه، آپارتمان کوچک، خودتان می توانید مجسم کنید. شب به او تلفن کرد و گفت پانصد دلار می دهد، اگر بتواند صاحب واقعی صندوق شماره ??? به نام شرکت سرمایه گذاری س.م.ت را پیدا کند. روز بعد باز هم تلفن کرد، به اداره پست. وقت ناهار در پارکینگ ملاقات انجام شد. آن خانم یک تکه کاغذ داد که رویش نام کوینس گاربی نوشته شده بود. کارآگاه هم یک پاکت در دستش گذاشت که ? تا اسکناس صد دلاری در آن بود. خانم هرگز نپرسید که آن مرد کیست.» |
چه روش خوبی، نمونه است.»