نام کتاب: برادران
پیراهن سفید و کراوات و ریش بزی. چپ فکر کرد که حتما فروشنده اتومبیل های کهنه است. بدون تردید آن مرد می توانست حتی تریور را به راحتی کف دستش بگذارد، ولی در افتادن با چپ مسئله نگران کننده ای بود. جن گفت: «می خواهم با تریور صحبت کنم» و چشمانش به میز مرتب و منظم دوخت. «متأسفم، جلسه دارد.» | و تو لعنتی دیگر کی هستی؟» کارمندش هستم.» «خب، پس بهتر است پولت را پیش بگیری.» «متشکرم» و بعد با انگشت اشاره کرد و گفت: «وسائل شما توی آن جعبه هاست.» جن نگاهی به اطراف انداخت، همه چیز مرتب بود. سطل آشغال خالی شده بود. اثاثیه برق میزد. پرونده ها گردگیری شده بود. بوی داروی ضد عفونی به مشام می رسید. دیگر از دستشویی و توالت بوی گند نمی آمد، گویی مکانی را یک وقت در آن می نشست کاملا شسته بودند و معطر کرده بودند. پس دیگر به او احتیاجی نداشتند. جن گفت: «به تریور بگو هزار دلار به من بدهکار است، حقوق عقب افتاده.» چپ گفت: «باشد می گویم. چیز دیگری نیست؟» «چرا. این مشتری تازه ای که دیروز آمد، یبتز نیومن، به تریور بگو من روزنامه ها را نگاه کردم. در دو هفته گذشته در شاهراه آی? ?? تصادفی که منجر به مرگ شود رخ نداده، هیچ زنی به نام نیومن کشته نشده. یک کلکی در کار است.» باشد، می گویم. متشکرم.»| جن برای آخرین بار نگاهی به اطراف انداخت، وقتی دید در را هم عوض کرده اند، خیلی جا خورد. دوست پسرش چنان به چپ نگاه می کرد که گویی هر

صفحه 294 از 424