نام کتاب: برادران
همچنان که چپ پشت میز منشی نشسته بود و به مرتب کردن کارها می پرداخت خاکهای چندساله را پاک می کرد و اشیاء اضافی و مجله های کهنه را دور می ریخت، تلفن گاهگاهی زنگ می زد. کار او جواب دادن به تلفن هم بود. فورا جواب می داد. اغلب تلفن ها مربوط به جن بود و چپ با کمال ادب توضیح می داد که او دیگر اینجا کار نمی کند. عکس العمل معمولی همه این بود: «خب، موفق باشد.» یکی از مأموران در لباس نجار برای تعمیر در آمد. تریور از لیاقت و کفایت چپ در شگفت بود. پرسید: «چطور توانستی به این زودی یکنفر را پیدا کنی؟» چپ گفت: «کافیست به صفحات زرد نیازمندی ها مراجعه کنی.» | بعد از خاتمه کار نجار، مأمور دیگری در لباس قفل ساز آمد، و تمام قفل های ساختمان را عوض کرد. طبق توافق، تریور حق نداشت، دست کم برای یکماه، مشتری قبول کند. بر سر این مسئله سر و صدای زیادی راه انداخته بود، گویی شهرتی داشت و باید حفظ میکرد. شکایت می کرد که مردم زیادی به کمک او نیاز دارند؛ اما آنان می دانستند که در یکماه گذشته کاری جز مگس پراندن، مشروب خوردن و چرت زدن نداشته است، بنابراین آنقدر فشار آوردند که پذیرفت. در واقع آن دفتر را برای خود می خواستند. به کسانی که قرار ملاقات داشتند. تلفن کردند و گفتند: آقای کارسون گرفتار دادگاه است و نمی تواند در روز تعیین شده آنها را بپذیرد. قرار ملاقات مجدد مشکل بود. چپ توضیح می داد که وقتی سر آقای کارسون خلوت شد، تماس می گیرد و قرار جدید را اطلاع می دهد. یکی از مشتریان گفت: «من فکر نمیکنم به دادگاه رفته باشد.» چپ گفت: «آه، چرا. گرفتار پرونده بزرگی هستند.» فقط یکی از آنها اصرار داشت به دفتر بیاید و آقای کارسون را ملاقات نماید. پرونده در مورد سرپرستی بچه بود که نیمه کاره رها شده بود، تریور سه سال بود که مادر آن بچه را پا در هوا نگه داشته بود. جن هم به نوبه خود قرار بود دردسر درست کند. وقتی وارد شد دوست پسرش را نیز همراه آورد، مردی جوان و لاغر با شلواری از پارچه پولی بستر،

صفحه 293 از 424