نام کتاب: برادران
آرامی سقلمه ای بزنند و هوشیارش کنند. آخرین چیزی که می خواستند همین بود. نباید می گذاشتند هر شب به میخانه پیت برود، مست کند و چرت و پرت بگوید. چپ در یک اتومبیل شیک کرایه ای، مقابل یکی از فروشگاه های زنجیره ای الاندرومات، پنج مایلی جنوب ساحل پونته وردا منتظر بود. کیف کوچک ارزان قیمتی را در دست های ترور چپاند، و گفت: «این هم پول، صد هزار دلار. باید بروم. شما را در دفتر می بینم.» | تریور حرفش را نشنید. کیف را باز کرد و مشغول شمردن پول شد. س رویش را برگرداند و نگاهش را به سوی شمال انداخت. ده بسته اسکناس صددلاری، هر یک ده هزار دلار، تریور کیف را بست و به طرف اتومبیل رفت.

صفحه 291 از 424