نام کتاب: برادران
توصیه کردند همان حساب را برای خود نگه دارد زیرا غیر از خودش کسی از آن حساب خبر نداشت، به علاوه پول تا آخر وقت همان روز به حساب می رفت. در حالی که اگر بانک را عوض می کرد حداقل یکی دو روز طول میکشید. هر دو طرف مشتاق بودند معامله زود تمام شود. وس و چپ برای مشتری خود امنیت فوری و کامل طلب می کردند. تریور پولش را می خواست و بعد از آن سه آبجو، تقریبأ داشت آن را خرج می کرد. چپ زود رفت که پول را بیاورد. تریور نیز همراه وس می رفت که با اتومبیل او گشتی در شهر بزنند؛ بطری چهارم را در دست داشت. قرار بود جایی یکدیگر را ببینند و تریور پول را نقدأ دریافت کند. وقتی در شاهراه آ? ا? آ افتادند، و در راستای ساحل به حرکت درآمدند، تریور سر حرف را باز کرد. گفت: «جالب است، نه؟» چشمانش پشت عینکی ارزان قیمت مخفی شده بود. سرش را به عقب تکیه داده بود. چی جالب است؟» «این مردمی که خود را به خطر می اندازند، همین آدمهایی که ریسک می کنند، مثلا همین مشتری شما، این مرد پولدار، هر کس را که می خواست می توانست داشته باشد. منظورم را می فهمی، خب دیگر، هر کس یک جور تفریح می کند. او پولدار است، می توانست هر کس را می خواهد اجیر کند. با وجود این دنبال یک آدم کاملا غریبه می رود، خود را به خطر می اندازد و به آگهی او جواب می دهد.» وس گفت: «من از این چیزها سرم در نمی آورم.» چند لحظه سکوت کردند: «شغل من چیز دیگری است، این سئوال ها به من مربوط نمی شود.» | تریور جرعه ای نوشید و گفت: «به نظر او هیجانش در همین است.» «آره، ممکن است اینطور باشد. ب نگفتی، این ریکی کیست؟» «وقتی پول را گرفتم می گویم. حالا تو بگو. کدام یکی مشتری شماست؟» کدام یک؟ مگر شما روی چند نفر کار میکنید؟» ریکی این اواخر سرش خیلی شلوغ است. احتمالا روی ?? نفر یا بیشتر

صفحه 289 از 424