تریور فریاد کشید، آنقدر بلند که دوستان جدیدش که در اتاق بودند شنیدند: «گفتم اخراجی.»
نمی توانی مرا اخراج کنی! تو، تو خیلی به من بدهکاری، پول زیاد.» لعنتی، من به تو هیچی بدهکار نیستم.»
پس هزار دلار حقوق عقب افتاده من چه می شود؟»
ساکنان خانه آن سوی خیابان پشت پنجره جمع شده بودند صورتشان را در سایه پنهان کرده بودند. صدای تریور در خیابان خلوت طنین انداخت.
جیغ کشید: «دیوانه شدی! حتی یک سنت هم به تو بدهکار نیستم.» «چرا، دقیقة هزار و چهل دلار.» دیوانه شدی!»
تو مردک مادر قبحه، ? سال برایت جان کندم، مثل سگ، با کمترین حقوق، و حالا که یک پرونده نان و آبدار گرفته ای، مرا اخراج میکنی. واقعا تو یک همچنین کاری میکنی، تریور؟»
تقریبا، یک چیزی مثل همین که گفتی! حالا برو!» در را باز کن، مردک احمق!» گفتم برو جن!» اول باید چیزهایم را جمع کنم.»
فردا بیا. فعلا با آقای نیومن جلسه دارم.» این را گفت و قدمی عقب گذاشت.
جن وقتی دید که در را باز نمی کند، هر چه زور داشت جمع کرد و جیغ کشید: «ای مردک مادر قبحه.» بعد لیوان های قهوه را به در کوبید. یکی از شیشه ها ترک برداشت، و مایعی غلیظ و سیاه جریان یافت.
تریور که خود را توی دفترش ایمن احساس می کرد زنی غران را می دید که به مرحله جنون رسیده بود. جن با حرکتی توفانی دور شد. صورتش قرمز شده بود و یکریز فحش های رکیک می داد. چند قدم که رفت، سنگی توجهش را جلب کرد. خیلی پیش به اصرار او، تریور کار فضاسازی جلو خانه را شروع کرده بود. قرار بود درخت بکارد، گل بکارد، چمن کاری کند، اما وقتی دید که