خنده تریور به خنده افتادند.
هر طور بود خودش را کنترل کرد. خنده صدادارش قطع شد، اما موفق نشد لبخند را براند. یک میلیون دلار نقد. بدون مالیات. حسابی در آن سوی آبها، در بانک دیگر، دور از چشم مأموران مالیات و دیگر دوایر دولتی
بعد سعی کرد کمی هم مثل وكیلها اخم کند، کمی دستپاچه و به کلی غیرحرفه ای. می خواست مطلب مهم دیگری هم بگوید، اما ناگهان سه ضربه به در کوفته شد. گفت: «آه بله، قهوه داغ آمد.»
چپ گفت: «کاری نداشته باش، می رود.»|
تریور از جا برخاست و ایستاد کمی گیج بود. گفت: «می فرستمش برود خانه.» |
«نه، برای همیشه باید برود. بیرونش کن.» وس پرسید: «چقدر می داند؟» تریور گفت: «ولی او مثل سنگ ساکت است.»
چپ گفت: «این هم بخشی از معامله ماست. او می رود، همین حالا. ما با تو کار زیاد داریم. دلم نمی خواهد اینجا ولو باشد.» |
صدای در بلندتر شد. جن کلید انداخته بود، اما زنجیر نمی گذاشت در باز شود. از میان شکاف دو اینچی فریاد زد: «تریور! منم.» |
تریور به راهرو رفت. کله کشید. دنبال کلمات میگشت. از پشت شیشه رودرروی او قرار گرفت، آشفته به نظر می رسید.|
جن غرید: «در را باز کن، قهوه خیلی داغ است.» تریور گفت: «می خواهم بروی خانه.»
«چرا؟»
«چرا؟»
ب بله، چرا؟» | «چون، ب، اررر...» رشته كلام لحظهای قطع شد. بعد به یاد پول افتاد. اخراج جن جزیی از معامله بود. گفت: «چون اخراجی.»
«چی؟»