نام کتاب: برادران
مزه رم و صدای خنده زیبارویان. چشمانش را گشود، سعی کرد نگاهش را روی چهره وس، آنسوی میز، ثابت نگه دارد. پرسید: «این مشتری شما کیست؟ » چپ گفت: «آه، چقدر عجله داری، اول باید معامله کنیم.» چه معامله ای؟» «ما یک مقداری به تو پول می دهیم، و تو به عنوان جاسوس دوجانبه کار می کنی. و ما به همه چیز دسترسی خواهیم داشت. وقتی با ریکی صحبت میکنی، گوش می دهیم، نامه ها را می بینیم. و تو حرکتی نمی کنی، تا وقتی ما بگوییم.» تریور پرسید: «پس چرا پولی را که خواسته نمی پردازید؟ این که خیلی آسان تر است.» وس گفت: «البته فکر این را هم کرده ایم، ولی ریکی صاف و ساده بازی نمی کند، اگر پول را بدهیم، باز هم می خواهد، و باز هم.» د نه، این کار را نمی کند.» تریور با خود گفت: آه خدای من، و تقریبا آن را با صدای بلند ادا کرد. اینها چقدر می دانند؟ به خود فشار آورد و فقط توانست با صدای آرامی بگوید: گاربی دیگر کیست؟» | چپ گفت: «خودت را به آن راه نزن، تریور. ما می دانیم پول ها در باهاما پنهان شده. همه چیز را درباره بومر رئالتی می دانیم، و آن حساب کوچک تو. حساب جاری، با حدود هفتاد هزار دلار.»| اوس گفت: «درباره هر چه که فکر کنی تحقیق کرده ایم.» و چه به موقع این حرف را زد. تریور مثل این بود که به بازی تنیس نگاه می کرد، توپ در رفت و برگشت بود، رفت و برگشت. «تا آنجا که می شد کندیم، ولی حالا به سنگ رسیدیم. به همین دلیل به تو احتیاج داریم.» | واقعیتش این که بود که تریور از اسپایسر خوشش نمی آمد، مردی کلاهبردار، حقه باز، سرد و بی رحم بود؛ مهم تر از همه، درصد او را کسر کرده

صفحه 284 از 424