هم چنانکه حرف می زد با دست راستش روی پرونده هایی که سالها پاک نشده بود خط میکشید. اوس برخاست و پیش آمد. «ما همین الان آماده ایم که به مأموران فدرال مراجعه کنیم. حتی می توانستیم جلوی ارسال نامه ها را از زندان ترامبل بگیریم. مشتری ما می تواند با یک اشاره تمام این کارها را انجام دهد. اما به دلایلی نمی خواهد خطر کند. اگر ریکی آدم دیگری داشته باشد، توی زندان، یا بیرون آنوقت چه؟ کسی که هنوز پیدا نشده باشد، کسی که بخواهد از روابط مشتری ما مطلع شود، ها؟»
چپ سرش را تکان داد و گفت: «خیلی خطرناک است. ما ترجیح می دهیم با تو کار کنیم تریور. نه احیانا با یکی از همین گردن کلفتها، ها؟ بهتر نیست؟ ترجیح می دهیم ترا بخریم و شر این فضاحت را از این دفتر حقوقی بکنیم.»
تریور با لحن محکمی گفت: «من خریدنی نیستم.»
وس گفت: «بسیار خوب، پس یک مدتی ترا اجیر می کنیم، چه می گویی؟ آیا نمی شود وکیل ها را برای یکساعت اجیر کرد؟ »
به نظرم می شود، ولی شما از من می خواهید موکل خودم را بفروشم.»
«موکل تو تبهکاری است که هر روز جنایت می کند، از توی زندان. و تو هم به اندازه او گناهکاری، این زاهد نمایی ها اینجا به درد نمی خورد.»
چپ با لحن سنگینی گفت: «وقتی تو جنایتکار باشی همه چیز را از دست می دهی، حقوق انسانی، پرهیزگاری. برای ما موعظه نکن. ما می دانیم که مسئله فقط پول است، منتهی چقدر؟»
تریور ناگهان اسلحه را فراموش کرد، حتی اجازه نامه وکالتش را نیز که پشت سرش روی دیوار آویزان کرده بود، از یاد برد. مچاله شد، ترک خورد و مثل همیشه که وقتی با یک مشکل قانونی مواجه می شد، چشمانش را بست و به چیزهای خوب و دلنشین فکر کرد. به قایق چهل فوتی، لنگر انداختن در آب های گرم و آرام خلیج زیبا، دختران فتان مایوپوش روی ساحل، صد بارد آن سوی قایق، خود را می دید که با شلوار کوتاه از روی قایق برای دختران زیبا دست تکان می دهد. بوی آبهای شور را حس می کرد، و نسیم آرام و لطیف،