نام کتاب: برادران
دخیل بودند، بدون کوچکترین اثری ناپدید شدند. وس دنبال جن به انتهای راهرو رفت، وارد دفتر درهم ریخته آقای کارسون شد. مراسم معرفی به عمل آمد. جن قهوه تازه آورد و هنگامی که اتاق را ترک گفت، وس یک تقاضای غیر معمولی کرد. این اطراف نوشیدنی دیگری پیدا می شود؟ چیزی آدم را سر حال بیاورد؟ مثلا قهوه سیاه؟» تریور از آن سوی میز گفت: «خوب ، البته، البته.» کلماتش را یکریز به سوی وس پرتاب کرد. «همین اطراف جایی هست به نام بیچ جاوا، زیاد دور نیست. چند بلوک آنطرف تر.» می شود منشی را بفرستید؟ » چرا نمی شد؟ «البته. بزرگ باشد، یا سوپر؟» بزرگ خوبست.» تریور اتاق را ترک گفت، و چند لحظه بعد جن در را به هم زد و خارج شد و به سوی خیابان دوید. و هنگامی که از دید خارج شد، چپ خانه آن سوی خیابان را ترک کرد و به سوی دفتر تریور رفت. در جلو قفل بود. چپ با کلیدی که داشت آن را گشود، داخل شد و زنجیر پشت در را انداخت، بیچاره جن، حالا وقتی برمی گردد باید با دو لیوان داغ در ایران معطل شود. چپ فورا وارد اتاق تریور شد. تریور نگاهی تند به او انداخت و گفت: «شما که هستید آقا؟» وس گفت: «چیزی نیست، ایشان با من هستند.» چپ در را قفل کرد. اسلحه ? میلیمتری خود را بیرون کشید و به طرف تریور بیچاره گرفت. چشمان تریور از حدقه در آمده بود، قلبش یخ زده بود. فقط توانست با صدای هراسناک و درد آلودی بگوید: «چه شده؟» چپ گفت: «خفه شو، فهمیدی؟» اسلحه را به وس داد. وس روی صندلی نشسته بود. نگاه تریور از یکی به دیگری در رفت و آمد بود عاقبت آرام گرفت. چه

صفحه 280 از 424