نام کتاب: برادران
می خواهد ترا ببیند. همین حالا.» «اینجاست؟» « آره. باور نمی کنی، ها؟ اقلا هزار تا وكیل توی جکسوی ویل هست، و این مرد بیچاره به کاهدان زده. گفت یکی از دوستان را معرفی کرده.» تو چه گفتی؟» گفتم که این آقای وکیل ما باید دنبال دوستان تازه ای بگردد.» الان که وقت شوخی نیست، به او چه گفتی؟» گفتم داری استشهاد تنظیم می کنی.» هشت سال است که استشهاد ننوشته ام. بفرست برود دنبال کارش.» «هی، هی، خونسرد باش. برای او قهوه درست می کنم. و می گویم کارت زود تمام می شود چرا اتاقت را مرتب نمی کنی؟» جن گفت: «راننده مست بوده و هنگامی که در را باز کرد، ادامه داد: «مواظب باش این یکی را سرکیسه نکنی؟» تریور یخ زد. چانه اش پایین افتاد، چشمانش چون شیشه بی حالت شد. ناگهان ذهن مرده اش حیات تازه ای یافت. یک سوم دو میلیون دلار، یا چهار میلیون، جهنم ده میلیون. پای خسارت خونی در بین است، اگر واقعا مست بوده. خیلی دلش می خواست حداقل میزش را مرتب کند، اما نتوانست تکان بخورد. اوس از پنجره بیرون را نگاه می کرد، خانه اجاره ای را، همکارانش هم او را نگاه می کردند. پشتش را به اتاق کرده بود زیرا می خواست حالت جدی و مغمومش را حفظ کند. با خود جدال می کرد. از پشت سرش صدای پای جن برخاست. گفت: «آقای کارسون تا چند لحظه دیگر شما را می بینند.» وس بدون آن که برگردد زیر لب گفت: «متشکرم.» جن با خود فکر میکرد: مرد بیچاره، چقدر غصه میخورد. و بعد به آشپزخانه کثیف رفت تا قهوه درست کند. تنظیم استشهاد نامه در یک چشم به هم زدن تمام شد. کسانی هم که در آن

صفحه 279 از 424