جن که اکنون از جایش برخاسته بود، هوس قهوه تازه کرد: «خیلی متأسفم. کی این اتفاق افتاد؟»
دوازده روز پیش. یکی از دوستان، آقای کارسون را توصیه کرد.» |
جن می خواست بگوید: او که دوست زیادی ندارد. در شیشه لاک ناخنش را بست و پرسید: «قهوه میل دارید؟» با خودش می گفت: دوازده روز پیش. مثل همه منشی های خوب دفاتر حقوقی او نیز شرح این تصادف غم انگیز را در روزنامه ها خوانده بود. کسی چه می داند که مشتری ها کیستند و کی می آیند؟
اما تا حالا دفتر تریور چنین مشتری به خود ندیده بود.
وس گفت: «نه متشکرم، میل ندارم. یک کامیون مال شرکت تکزاکو زیرش کرد. راننده مست بود.» |
جن فریادی از حیرت کشید: «اوه، خدای من!» و دستش را جلوی دهان گرفت. این کار فقط از تریور بر می آمد.
پول خوب، پول بزرگ اینجا در دفتر منشی بود، و آنوقت آن احمق، توی اتاق داشت خرخر می کرد.
گفت: «الان که مشغول کار است، دارد استشهاد تنظیم می کند، ولی بگذارید ببینم، شاید بتوانم کاری برایتان بکنم. بفرمایید بنشینید.» می خواست در را قفل کند. به این ترتیب مشتری نمی توانست فرار کند. اوس در حالی که او را کمک می کرد گفت: «اسمم پیتز است، پیتز نیومن.
جن گفت: «اوه بله.» بعد با عجله به آن سوی راهرو دوید. مؤدبانه در زد و بعد به درون خزید. «بیدار شو مرتیکه مخبط كله خر.» دندانهایش را به هم فشرده بود تا صدایش بیرون نرود. اما رفت. آنقدر بلند بود که وس بشنود.
تریور از جا برخاست، گویی آماده بود مشتهای کوبنده ای بر حریف وارد کند. خواب نبود، داشت یکی از شماره های خیلی قدیمی مجله پیپل را می خواند. گفت: «چه شده، اتفاقی افتاده؟» |
سورپریز. مشتری داری.» | کیست؟ » «مردی که همسرش در تصادف دوازده روز بیش زیر کامیون تکزاکو رفت.