اولین قدم این بود که به تریور مأموریت دهند، پرس و جوی کاملی درباره صندوق پستی چوی? چیس بکند.
قدم دومین به این روشنی نبود. نگران بودند که لیک رد نامه ها را تعقیب کند. فرض بر این بود که لیک همان آل، و آل همان لیک است. او اکنون قدرتمند بود، دهها میلیون دلار پول داشت (حقیقتی که نادیده نگرفته بودند و به آسانی می توانست مقداری از آن را صرف یافتن هویت ریکی کند. با قدرتی که پول به او می داد، اگر به اشتباه خود پی می برد، از هیچ کاری برای حذف ریکی فروگذار نمی کرد. پس حسابی به مشورت و حتی مناظره پرداختند، که آیا نامه تازه ای بنویسند، یا ننویسند؟ در این نامه ریکی از آل خواهش می کرد که در را اینطور به هم نکوبد، و می گفت که طالب چیزی جز دوستی نیست، و از این حرفها. تأثیر این کار این بود که همه چیز مثل سابق است، و هیچ خطری آل را تهدید نمی کند. آنها امیدوار بودند که لیک نامه را بخواند و بعد سرش را بخاراند و با شگفتی از خود بپرسد پس نامه لعنتی کارول کجا رفته، و چه بلایی سرش آمده.
ارسال چنین نامه ای، البته حماقت بود. فکر کردند اگر نامه جدیدی ارسال کنند مرتكب حماقت بزرگی شده اند، چون یکنفر دیگر هم بود که همه چیز را می دانست و همه نامه ها را می خواند. یا وقتی که این شخص را پیدا نمی کردند نباید خطر می کردند و با آل تماس می گرفتند.
قهوه را به پایان بردند و به سوی کافه تریا رفتند. صبحانه فقط حبوبات پخته، میوه و ماست خوردند. مراقب سلامتی خود بودند، با كمال اشتیاق آماده زندگی بعد از زندان بودند. بعد با هم قدم زدند، یک عدد سیگار دود کردند، در آرامش کامل و به تأنی قدم بر می داشتند. سپس به اتاقشان بازگشتند، در گوشه کتابخانه جای گرفتند تا صبح را غرق در افکارشان به پایان برند
بیچاره لیک، از ایالتی به ایالت دیگر می رفت، پنجاه. شصت نفر را دنبال