اشتباه کرد. فکر میکرد خیلی باهوش است، احتمالا هم درست فکر می کرد. به هر حال نامه ها با هم مخلوط شده.»
بیچ گفت: «به این عکس نگاه کنید. نامزد ریاست جمهوری کاملا سرحال است. در مقابل مردم که مناظره را تماشا می کردند، حریف را از میدان به در کرده، و باور دارد که در نوامبر نام او از صندوق ها بیرون می آید. اما راز بزرگش را به همراه دارد، ریکی را. حتما هفته ها در این فکر بوده که چگونه می تواند به او کمک کند. پسرک دارد آزار می شود، او قرار ملاقات می خواهد، و از این قبیل، لیک در دو طرف تحت فشار است . از جانب ریکی، و از جانب این واقعیت که ممکن است رییس جمهور شود. بنابراین تصمیم گرفت ریکی را کنار بگذارد. نامه ای می نویسد، نامه ای که یک در میلیون سوءظنی ایجاد نمی کرد. بعد هواپیما آتش می گیرد، و او اشتباه کوچکی می کند، اشتباهی که اکنون به صورت یک هیولا در آمده.»
کاربر اضافه کرد: «و هنوز چیزی از آن نمی داند.»
نظریه بیچ بالاخره جا افتاد. در سکوت آن اتاق کوچک هر سه نفر صحت آن را تأیید کردند. سنگینی و جذبه این کشف افکارشان را فرو نشاند، و سکوتی برقرار شد. هیچ یک حرفی نمی زد. ساعتها گذشت و این جذبه به خوبی در گوشه های ذهنشان فرو رفت.
سئوال بزرگ دیگری هنوز بر جای بود. به این واقعیت رسیده بودند که یکنفر داشت در کارشان اخلال می کرد. اما چه کسی؟ چرا باید چنین کاری بکند؟ چطور نامه ها را باز می کنند؟ چطور از متن آنها مطلع می شوند؟ تصویر سر درگمی بود.
دوباره سناریو را بررسی کردند، عامل این کار حتما به لیک خیلی نزدیک بود. شاید یکنفر از دستیارانش، کسی که کارش بررسی نامه ها بود. شاید کسی که سعی می کرد لیک را از خطر ریکی حفظ کند. با مکاتبات جعلی می خواست به نامه نگاری او و ریکی پایان دهد.