شهرت وی نداشت. اما تبلیغات هیچ صدمه ای ندید. اخبار صحیح را قبضه کرده بود. جایی از پیروزی خود در مناظره با فرماندار تاری سخن می گفت، و جای دیگر درباره آخرین پرواز حادثه آفرینش صحبت می کرد.
می خندید و می گفت: «فکر می کنم بهتر است یک مدتی با اتوبوس بروم.» دائما شوخی می کرد و میگفت حادثه مهمی نبوده است، تمام قدرت طنازی خود را به کار می گرفت و بذله گویی می کرد. اعضای گروهش داستان دیگری تعریف می کردند. گرفتار در دود داغ غلیظ که مدام متراکم می شد، و تنفس با ماسک اکسیژن. و خبرنگاران حاضر در صحنه دنبال یک قصه درست و حسابی بودند، قصه ای که تمام جزییات هراس انگیز آن لحظات ناامیدی را داشته باشد. |
تدی مینارد همه اینها را از غار تاریک خود نگاه می کرد. سه تن از مردان او
گرفته بود.
حادثه ای گیج کننده و شگفتی آفرین بود. از یک طرف تدی هنوز به اهمیت الیک در مقام ریاست جمهوری ایمان داشت. امنیت ملی به همین مربوط می شد.
دوگانه اش کم مانده بود دود شود و به هوا رود. واقعأ خطر بزرگی از بیخ
شده بود. اکنون تدی می توانست برای پیروزی در ماه نوامبر با او وارد معامله شود.
اما لیک هم چنان سرفرازتر از همیشه ایستاده بود. چهره جذاب و مسی رنگش در صفحه اول روزنامه ها و تصویر درشت دوربین هادیده می شد. ستاد انتخاباتی او همچنان می تاخت، آنچنان سریع، که حتی تدی هم در خواب نمی دید.
پس در آن غار تاریک این همه نگرانی برای چه بود؟ چرا تدی این پیروزی هم را جشن نمی گرفت.
زیرا هنوز باید مسئله برادران را حل می کرد. تکه های تصویر درست سر جای خود قرار نگرفته بودند. همینطور که نمی توانست بدون دلیل آدم بکشد.