اتفاق می افتاد، آن هم حالا که دارم رییس جمهور ایالات متحده می شوم. درست در همان لحظه به یاد راکی مارسیانو، بادی هولی، اوتیس ردینگ، ترمن مانسون، سناتور تاور از تکزاس، میکی للاند از هوستن، و دوست نزدیکش جان فیتز جرالد کندی جونیور، و ران براون افتاد.
هوا ناگهان سرد شد و دود به سرعت از بین رفت. اکنون ارتفاعشان از ده هزار پا کمتر بود، و خلبان به شکلی موفق به تهویه کابین شده بود. هواپیما به حال تعادل در آمد. از پنجره چراغ های زمینی دیده می شد.
صدای خلبان در تاریکی به گوش رسید: «لطفا به استفاده از ماسک اکسیژن ادامه دهید. تا چند دقیقه دیگر فرود می آییم. فرود بدون حادثه خواهید بود.»
الیک فکر کرد، بدون حادثه؟ حتما شوخی می کند. به توالت احتیاج داشت.
آرامش، نه چندان ساده، در هواپیما برقرار شد. قبل از این که صدای چرخها برخیزد لیک صدها ماشین اضطراری را در باند فرودگاه مشاهده کرد، که چراغ های چشمک زن خود را روشن کرده بودند. هواپیما تکان شدیدی نخورد، فرودی عالی. هنگامی که در آخر باند ایستاد درهای اضطراری باز شد.
وحشت کنترل شده ای حاکم بود. در عرض چند دقیقه مأموران نجات وارد شدند و همه را به آمبولانس ها انتقال دادند. آتش در قسمت بار بوینگ هنوز شعله ور بود و گسترش می یافت. به محض این که لیک را از هواپیما خارج کردند مأموران آتش نشانی کارشان را آغاز کردند. دود از زیر بال ها خارج می شد.
الیک به خود گفت: اگر چند دقیقه دیگر طول می کشید، همه مرده بودند. همه چنانکه از هواپیما دور می شدند، یکی از پزشکیاران گفت: «خیلی نزدیک بود، قربان.»
لیک کیف را در مشت می فشرد، با آن نامه های کوچک، و برای اولین بار از ترس خشک شده بود.
حادثه ای که نزدیک بود منجر به مرگ شود و قال و مقالی که مطبوعات شروع کرده بودند و حاضر به رها کردنش نبودند، احتمالا چندان تأثیری در